تمام آنچه میخواست این بود که از تمام انسانها فاصله بگیرد و در گوشهای دور سرگرم رویاهای خود باشد.
اینجا زندگیام میانِ امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد.
یه روز کسی که بیشتر از همه میترسی از دستش بدی رو از دست میدی و زنده میمونی و خوب میشی.
بعد از دیگه از نبودن کسی نمیترسی؛ ناراحت میشی ولی نمیترسی.
حقیقت تلخیه ولی اکثر دوستهای نزدیکتون کافیه فقط احساس کنن منافعشون رو تهدید میکنید ، اون موقعست که تبدیل به بزرگترین دشمنهاتون میشن.
آندیا!
کاش میشد با یه بشکن کل لامپ های خونه خاموش میشد
نفرین عامون بر من که همه چراغارو روشن کردم