در زندگی لحظاتی پیش میآید که انسان نه کسی را دوست دارد نه دلش میخواهد کسی او را دوست داشته باشد ؛
از همه چیز و همه کس حتّی از وجود خود بیزار است ؛
مثل این که تمام نیروها و رشتههای زندگی را از او بریدهاند ، نه میل کارکردن دارد و نه اشتهای خوردن ؛
دلش میخواهد خاموش و تنها در گوشهای بنشیند و به نقطهٔ ثابتی خیره شود ؛
یا اینکه صورت اشک آلود خود را در مُتکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
دلیل خیلی از رنجش های ما اینه که ،
به اندازهی شخصیت خودمون
کسی رو تحویل میگیریم ؛
نه به اندازهی ظرفیت اون شخص .
آندیا!
بنده بسیار آدم «یک قدم برام برداشته؟ پس بذار ده قدم براش بردارم»ای هستم.
متاسفانه بسیار ادم
"میفهمم ولی به روت نمیارمی"
هستم