اونجا که شاملو میگه:
«قلب من به این امید میتپد
که تو هستی، تویی وجود دارد
که من میتوانم آن را ببینم؛
او را ببوسم،
او را در آغوش خود بفشارم
و او را احساس کنم.»
کاش آدمایی وارد زندگیم میشدن که حسرت میخوردم چرا زودتر نشناختمشون. ولی راجع به بخش قابل توجهی ازشون بیشتر دارم حسرت میخورم که چرا اصلا شناختمشون:))))
آندیا!
اونجا که شاملو میگه: «قلب من به این امید میتپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من میتوانم آن را ببین
اونجا که هلالی جغتایی میگه:
عالمی دارم، که در عالم ندارد، هیچکس.