نه آیندهای برایش مانده بود و نه گذشتهای ؛
نه شوقی و نه هَراسی ، معلق بر امواجِ زمان پیش میرفت و برایش هیچ اهمیتی نداشت به کجا میرود .
بعد از مدتی ، درد خصوصی میشه و گفتنش به دیگران لطفی نداره ، شروع انزوا از همین نقطهست.
- با خودم میگفتم همونطوری شکر شور ، نمک شیرین و شیرینی تلخ نمیشه ؛ توأم بد نمیشی ، اما شدی ؛ بَدَم بَد شدی بزرگوار !
نشستی داری با گوشیت ور میری یهو استرس همه چیز میوفته تو جونت و همش حس میکنی الان واسه چی نشستم الان چرا اینجام الان برا چی به فلانی گفتم اوکیه من میام الان واسه چی فلان جا ثبت نام کردم الان چرا
د مرض و اشرف مخلوقات