بعضی از زخمها قدیمیاند ، بسته شدهاند ، درد نمیکنند. اما جایشان هنوز هست و هروقت نوازششان میکنی ، جریانِ دردی خیالی از تنت میگذرد و در حافظهات زنده میشود.
امشب متوجه شدم که برای کنار اومدن با فقدان تو، بخش زیادی از احساساتم رو از دست دادم. دیگه به ندرت به تو فکر میکنم اما به کس دیگهای هم نمیتونم فکر کنم.
خیلی وقته با تمام وجودم منتظر یه معجزم ، از اونایی که باورم نشه بالاخره اتفاق افتاده و از خوشحالی بخاطرش ساعت ها اشکبریزم .
• روزی شما به این درک خواهید رسید که این آدمهایند که نمیخواهند بشود نه خدایشان. آخر آدمی که چیزی را بخواهد فرهادِ تیشهزنی میشود که عزمش را جزم کرده. آخر مگر شده آدمی از تهِ دل تمنایِ چیزی را کند، جانش را کفِ دست بگذارد و تمامِ وجودش را قربانی کند و هرگز نشود؟ همیشه حداقل یکبار میشود، ولیکن باید دید آدمی تمنایِ همین یکبار را دارد یا ندارد!