یه چیزایی نمیشه دیگه. ماهم ولش کردیم گذاشتیم که نشه. شاید بعداً شد یا شاید به جاش چیز دیگه ای شد.
نمیدونم. ولی کاش میشد.
شب دوباره همانیم !
آزرده ، غمگین ، تنها و ترسیده از دنیا !
حتی اگر تمام روز در قوی ترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم . .
میدانم او آدم درست من نبود.
اما من دلم برای روزهایی که هنوز این را نفهمیده بودم ، تنگ شده.