آدم فقط وقتی میتواند لذت واقعی نوشیدن آب را درک کند که از شدت تشنگی در حال هلاک شدن باشد؛)
میدونید
بعضی وقتا
اونقدری برای یکاری ذوق داریم
احساس میکنیم تا اومدن فردا خیلی مونده و کاش میتونستیم سرعت زمان و زیاد تر کنیم
ولی کاش میتونستم یه برگه بردارم موقع هایی که بی حوصلم و دوست دارم سر به تن آدما نباشه بزنم رو پیشونیم و روش بنویسم، میشه با من یکی کاری نداشته باشین؟
جنسش عجیب بود :]
از همان آدم هایی که بودنشان امنیتت را تضمین می کند و پیششان آرامش خاطر داری . . . .
با بند بند وجود انسان رو به رویش آشنایی داشت . . . .
اندر احوالاتش را میدانست . . .
شخصیت عجیب و نه چندان پیچیده اش جذاب ترش میکرد و برای او که عاشق درک کردن بود . . . .
دلش میخواست افکارش را بر زبان بیاورد . .
دلش میخواست به او بفهماند حتی اگر هیولای ترسناک افسانه ها هم باشد وجودش برای او جز آرامش از خود چیز دیگری ساطع نمیکند . . .
میدانست به اندازه وسعت آسمان و بزرگی ستاره هایش تفاوت دارد شخصیت های متناقصشان . . .
اما در تک تک این تفاوت ها شباهت هایی را میدید که انگار نکه پازل گم شده ی همدیگر بودند:]
انگار وجودشان برای همدیگر مانند کلیدی به سوی قلب هایشان بود که به رگ هایشان زندگی را جریان بدهد
آدم رو به رویش آرامش خاطر بزرگی بود برای روز های نگرانی
همانی بود که با داشتنش میتوانست با خیال راحت روز های سخت و راحتش را بگذراند . .
همانی که استرس های گاه و بی گاه را خنثی میکرد . .
دلش میخواست آرامش روز های سختش باشد
دلش میخواست انقدر سرش را در بغل بگیرد تا قلب هایشان یکی شود و تمام انرژی های منفیه شان را از ذهن بیرون کنند:]