یه مدل زندگی هم هست که بهش میگن “نرسیدن”! یعنی زندگی میکنی که کلا نرسی. مثلا به مترو و اتوبوس نرسی، به لباسی که عکسشو سیو کردی تو گوشیت نرسی، به شام عروسی فلانی نرسی، به خوشحالی و خنده های از ته دل نرسی، به رؤیاهات نرسی، به اونی که دوسش داری، به شغلی که میخوای، به پول کافی و لازم و خیلی چیزای دیگه که شاید خودت بهتر از من تجربه ی نرسیدن بهشون رو داشته باشی.
آن شب فهمیدم به همین سادگی
آدم اسیر میشود و هیچ کاری هم نمیشود کرد.
نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید.
همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد
و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پَر بکشد.
وانمود میکنم که دلتنگت نیستم.
اما بذار راستشو بگم.
دلتنگم،دلتنگ تو.
نه اینجوری که بخوام پیشم باشیا،نه…
من دلتنگ اون خاطره های قشنگمونم، اون حرفای قشنگ،اون آدمی که میشناختم.
نمیدونم چرا، ولی تهش اون آدمی نبودی که من میشناختم، اصلا شبیهش نبودی.
یه جورایی انگار داشتم خودمو گول میزدم.
ولی خب، من دلتنگ اون آدمم..