یجوری شدم انگار غم سر تا سر وجود منو فرا گرفته ؛ نمیدونم منشاش چیه ، چرا ، چطوری اینطور شدم ولی انگار تک تک سلولای بدن منو باز کنی ازشون ب جای خون غم سرازیر میشه ..
ی روز تمام راه هایی ک با قلبت رفتی رو با عقلت برمیگردی ، چون بهت ثابت شده روزی چرت ترین و گند ترین راه هارو انتخاب کردی و خودتو ب فنا دادی
خودتونو واسه حذف کردنِ بعضی آدما از زندگیتون منع نکنین ؛
حذف کردنِ بعضی ادما از شما یه آدمِ محکم میسازه.
حسم دقیقا مثل کسیه که يه کتابو باز کرده و ساعت ها خیره مونده رو صفحهی اولش، هی میخونه و میرسه به آخر صفحه، میفهمه که حواسش نبوده. دوباره و دوباره و دوباره .
تو زیباترین حزن من بودی.
عزیزترین زخمم بودی ..
و این که با افعال گذشته از تو یاد میکنم،
غمانگیزترین شکل انقراض است که برگزیدهام.
نه توانایی متوقف کردن افکارم رو دارم، نه توانایی حرف زدن دربارشون رو.
فقط تو سرم میچرخن و حتی نمیتونم اشک بریزم. انگار فکر کردن و زجر کشیدن تنها کاریه که میتونم انجام بدم.