آندیا!
نشسته بود و ب لخ لخ دمپایی های کشیده شده روی زمین و مداحی مورد علاقش گوش میکرد
کاش میتوانست میان این صداها زندگی کند
کاش میتوانست میان"زندگی"زندگی کند
با حسین عاشقی کند و . . .
حسینی زندگی کردن دگر حوصله اش را سر نمیبرد
زندگی اش شده بود حسین و حسین و حسین
هوای حرم ؛ بوی حرم . . .
این همه میرین پول اکولایزر میدین ک پوستتونو برنزه کنید
خو پاشید بیاین کربلا هم ثوابشو گرفتید
هم برنزه شدین
والا
خانواده فکر میکنه حالم خوبه
دوستام فکر میکنن حالم خوبه
دکتر فکر میکنه حالم خوبه
بعضی از روزا خودمم فکر میکنم که حالم خوبه !
ولی نیستم و نمیدونم که چقدر دیگه باید وانمود کنم که خوبم ...
قبلنا کلی بهونه و دروغ و چرت و پرت میگفتیم ک بریم مهمونی
الان کلی بهونه و دروغ و چرت و پرت میگیم ک مهمونیا رو بپیچونیم
چند روزه دارم به خودم قول میدم دیگه پیامای قبلیمونو نخونم
دیگه کارم نشه هرروز دیدن پروفت و آخرین بازدیدت
و من هیچوقت آدم خوش قولی برای خودم نبودم
مرز بین: نپرسیدن چون "به من ربطی نداره" و پرسیدن چون "به تو اهمیت میدم" ، خیلی نازکه.
غم اورا فرا گرفته بود
با خود فکر میکرد دگر هیچ چیزی باعث نمیشود بر لب او خنده بیاید
در همان لحظه پرده کنار رفت و ماه پدیدار شد
و قهقهه دلربا ی او طنین انداز اتاقش بود