جوی ک از همین الان حجم درسا دهنمو سرویس کرده کافیه برام ک از همین الان کارای اداری شوهر کردنو انجام بدم
دیدی وقتی یه بحث و دعوایی پیش میاد سعی دارین بچه کوچیکه خانواده رو از اون فضا دور کنید و ببرین جای دیگه، الان دقیقا دوس دارم خدا بیاد بغلم کنه ببره یه جایی که دیگه ریخت دنیارو نبینم . .
قدیما کوچیکترا خجالت میکشیدن پاشونو جلو بزرگترشون دراز کنن
حالا این "بغض" روز به روز بزرگتر از خود "گلو" میشه
زندگی من هیچ مشکلی نداره، من باید خوشحال باشم، ولی یه غمی وجود داره که نمیدونم از کجا میاد!
یه روز مغزم از تکراراشتباهای قلبم خسته میشه
یقه قلبمو میگیره میزارتش کنار
و خودش اراده بدنمو میگیره
اونوقته که از یه آدم مهربون دلسوز تبدیل میشم به یه آدم بیاحساس بداخلاق بیحوصله :)
تموم شد ؛ به آخرِ خط رسیدم . نه ذوقی واسه ادامه دادن دارم ، نه شوقی ، نه دلیلی ، نه بهونهای . فقط دارم تحمل میکنم که زودتر بگذره و تموم شم .
هر چی میریم جلوتر ، آدمایی که میشناسیمشون کمتر وُ آدمایی که یه روزی میشناختیمشون بیشتر میشن .
اینکه فردا از ساعت 6 کلاس دارم تا ساعت پنج و دهنم سرویسه و تا الان بیدارم و کجا ی دلم بزارم؟