شما یادتون نمیاد، ولی اون زمانا یه سریالی از تلویزیون پخش میشد که اسمش "آبپریا" بود و ما براش جون میدادیم، برای ابرکشون، برای داستاناشون، برای نجات پیدا کردن آبپری از دست غول بدجنس. چهقدر از اون دیو میترسیدم (ㅠ◡ㅠ) .
من وقتی که یه سریال یا فیلم رو شروع میکنم و به انتهاش میرسم، یه کرمی توی وجودم فعال میشه که دلش میخواد پایانش غمگین باشه که هوار هوار زار بزنه و گریه کنه، دوباره همون کرم هم با خودش میگه: «اگه پایانش شاد نباشه خودکشی میکنممم.» چون دلم میخواد اون سریال برام عین یه خاطرهی عمیق توی ذهنم بمونه و خاص باشه. شما هم اینطوری میشید؟
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر سر این سکانس اعصاب و روان
هممون بهم ریخت :">>>>>>> #آنه✨
راستیی امروز فهمیدممم وقتی که املای یه کلمه به نظرمون عجیب و غیرمعمولی میاد، به این پدیده میگن semantic satiation ( اشباع معنایی ). مثلاً من یه مدت به کلمهی "آفتابه" همین حس رو داشتم.
چند وقت پیش توی یوتیوب کسی رو پیدا کردم که با خیلی از یوتیوبرا فرق داشت. چنلش خیلی دنبال کننده نداشت اما فردی بود که انگار به وجود اومده تا تاثیرگذار باشه، به آدما حس ارزشمند بودن بده و کمکشون کنه پلههای ترقی رو طی کنن. اون فرد به جای صحبت کردن در مورد دیت، دوربین مخفی، ریاکشن دادن به فلان چیز، تست فلان خوراکیا، داستان جدا شدن از اکسش و... در مورد "چطوری درست زندگی کنیم؟ " حرف میزنه. اونموقع بود که با خودم گفتم:« عه، یه آدم خوب دیگه :) ». اسم اون آدم vitto عه!