با دستانی لرزان ، جسم بیجانش را در بغل گرفتم . به روبهرویم نگاه کردم ؛ آن مرد با نیشخندی کثیف به من نگاه میکرد . جسم سردش را محکمتر در آغوش کشیدم ؛ نمیخواستم سرما را احساس کند . اشکهایم بیوقفه میریختند و ردشان بر روی گونههایم میماند . بدن سردش گواهی میداد که مرا ترک کرده . عزیز من مرا ترک کرده . جانم را از من گرفته بودند ، اما من هنوز زنده بودم ، هنوز نفس میکشیدم و قلب لعنتیام میتپید . هقهقهایم در شانهی سردش خفه شد .
« دوستش داشتم ، بیشتر از هر چیزی دوستش داشتم ، بیشتر از خود لعنتیم . »
اما هیچکدام از این حرفها او را زنده نمیکرد . مرد از حرفها و التماسهایم کلافه شد و بر سرم فریاد کشید :
« اونم دوست داشت ؟ »
فریادش در سرم طنین انداخت . تلخی آن سه کلمه قلبم را تکهتکه کرد . سرتاپایم یخ زد . سوال مسخرهای بود ؛ جوابش را بهتر از هرکس دیگری بلد بودم . سوالی بود که هر دو جوابش را میدانستیم . سکوت کردم . نگاهم دوباره روی بدن بیجانش لغزید . عشق زندگیام در آغوش من جان داده . مرد که دید جوابش را نمیدهم ، مرا تنها گذاشت . در وسط خیابان ، روی سنگفرشها نشستهام ؛ بیپناهتر از همیشه . بدن بیجانش هر لحظه سردتر میشود . چشمانش را آرام و زیبا بسته ، بیخبر از اینکه چه آتشی بر جان من افکنده . آرام ، پشت دستم را بر روی گونهاش میکشم .
« دلم نمیاد تن نازکت رو به دست خاک بسپرم . »
رهگذران رد میشوند ؛ یکی بیتفاوت است ، کسی با تعجب نگاهم میکند ، دیگری زیر لب میگوید :
« دیوانه ! »
من اما کر شدهام ، کور شدهام . عقلم را از دست دادهام . میدانم تنها خواستهام این است که تا زمانی که قلبم از تپیدن میایستد ، او را تماشا کنم .
-تبسم
𝒜𝗻𝗲𝗺ᦅ𝗶𝗮 /فورندین
با دستانی لرزان ، جسم بیجانش را در بغل گرفتم . به روبهرویم نگاه کردم ؛ آن مرد با نیشخندی کثیف به م
و مثل همیشه یه شاهکار دیگه از تبسم=)