Animus
دد اسپیس ۱تا۳ هم هست سایلنت هیل۳ Animus_hub | #ناشناس
Max Payne 1/2
سری Hitman تا Absolution
Cry on fear
Half life 1/2
Fallout 3 / New Vegas
Batman Arkham asylum
Sniper elite
RE 2/3/4 original
Assassin's creed 1/2/3
Animus
دد اسپیس ۱تا۳ هم هست سایلنت هیل۳ Animus_hub | #ناشناس
Farcry 3
Call of duty world at war
Alan wake
Hollow Knight
Rayman legends
هنر، در قاموسِ حکمای یونان، همواره «میمسیس» نبود، بلکه «تِکنه»ای بود برای صعود از غارِ سایهها به ساحتِ مُثُل. افلاطون در «جمهوری» هشدار داد که هنرِ تقلیدی، نفسِ ناطقه را به وادیِ پندار میکشاند، اما هنرِ راستین، آن است که «خوبیِ مطلق» را در افقِ عقلِ شهودی بنمایاند. امروز اما، هنر، این آینهی جان، به شیشهخانۀ تماشاگری بدل شده که جز انعکاسِ هوسهای زودگذر، کاری از او ساخته نیست.
نظریهپردازانِ مکتبِ فرانکفورت، به ویژه تئودور آدورنو، از «صناعتِ فرهنگی» سخن گفتند که سوژه را در منجلابِ لذتهای قالبی غوطهور میسازد. اما آنچه امروز شاهدیم، فراتر از «صناعت» است؛ نوعی «شهوتانگاریِ هستیشناختی» است که در آن، بدنِ آدمی از مقامِ «ظرفِ روح» به «کالایِ بصری» تنزل یافته است. بودریار در «جامعۀ مصرفی» هشدار میداد که نشانهها جایِ امرِ واقع را گرفتهاند، و اکنون هنر، خود به نمایشی از نشانههای شهوانی بدل شده که از هر معیارِ زیباییشناختیِ متعالی تهی است.
این انحطاط، ریشه در اومانیسمِ افراطی دارد که انسان را به «میزانِ هر چیز» بدل کرد، اما فراموش کرد که پروتاگوراس نیز این سخن را در بسترِ «آرته» (فضیلت) میگفت. امروز، جسمِ بیروح، در کانونِ هر اثری میدرخشد، اما این درخشش، نه از شعلهی اروسِ افلاطونی که از زغالهای خاموشِ تنپرستی برمیخیزد. اروس در «ضیافت»، تشنگیِ جان برای زیباییِ جاودان بود؛ اما شهوتِ امروزی، «پورنو»ای است که زیبایی را به غریضهای زیستزده و بیکرانه فروکاسته است.
کانت در «نقدِ قوۀ حکم» شرطِ امرِ زیبا را «لذتِ بیعلقه» میدانست؛ یعنی نظارهای که هیچ میلِ مالکانهای در آن نباشد. اما هنرِ شهوتمدار، تماشاگر را به «مفاعلۀ» ای میکشاند که در آن، نگاه، خود به کنشی جنسی بدل میشود. اینجا دیگر نه خبری از «سوبلیم» (والا) است و نه نشانی از «حسِ مشترک»؛ بلکه تخدیرِ حسیِ جمعی، به نامِ آزادیِ بیان، جایِ تأملِ زیباییشناختی را گرفته است.
حتی نیچه که خود علیه اخلاقِ زاهدانه طغیان کرد، در «تولدِ تراژدی» میانِ «دیونیزوسی» و «آپولونی» نسبت برقرار ساخت؛ آری، مستیِ هنر را میستود، اما آن مستی، از دلِ رنج و خردِ تراژیک میجوشید، نه از تبلیغِ هرزهنگاریِ پوچ. امروز، دیونیزوس به شرابخوارهای بدل شده که فقط هذیان میگوید و آپولون، به نورپردازی برای صحنههای سکسی تقلیل یافته است.
در فرجام، هنرِ امروزین، اگر بدین منوال پیش رود، به «ضدِّهنر» مبدل خواهد شد؛ نه به معنایِ دادائیستیِ آن که در طنزِ خود، حقیقتی دیگر میجُست، بلکه به معنایِ «تهیشدگیِ معنا». شهوت، اگر از قالبِ «اروسِ معرفتبخش» به «پورنویِ لذتبخش» فروغلتد، دیگر هنر، آن پلِ سُکوننوردِ میانِ زمین و آسمان نخواهد بود، بلکه مُردابی خواهد شد که آدمی در آن، تصویرِ خود را میجوید و جز سیمایِ حیوانیِ خویش نمییابد.
به قولِ هگل: «هنر، نخستین میانجیِ روحِ مطلق با حس است.» اگر این میانجی، به سفارتخانهای برای سفیرانِ شهوت بدل شود، آنگاه روح، در دیارِ غربت، سرگشتهتر از پیش خواهد ماند. و این، فاجعهای است بزرگتر از زوالِ یک مکتب؛ این، زوالِ انسانیتِ متعالی در آیینۀ هنر است.
Animus_hub | ارسالی
Animus
هنر، در قاموسِ حکمای یونان، همواره «میمسیس» نبود، بلکه «تِکنه»ای بود برای صعود از غارِ سایهها به سا
حالا درسته که ووک بده
ولی اینم اونور قضیه اس