آنــــ روز | (:
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیرالمومنین علی بن ابی طالب -علیهالسلام- ؛ شب عیدی
عید شما هم مبارک(:
دخترِ گلِ گلابِ مهربون
یومای تیمِ جدید🌱
من مطمئنم از دل تمام بنبستهای ذهن تو، خدا میتونه یه راه سرسبز و قشنگ بسازه
از جایی که اصلاً به ذهنت نمیرسید
خودت رو تهِ خط نبین، ناامید نشو، تو خدای غیرممکنها رو داری
بهش اعتماد کن🌱
سلام
آقایون داداشا
من برای دوره نویسندگی ام ی سری تمارین باید انجام بدم
راستش خیلی دوست نداشتم ولی استادمون گفته ک اینارو متنشر کنیم و از مخاطب هم بخواییم هم بخونن
هم پیگیر باشن ک خب مثلاً الان چند وقته تمرین نذاشتی☺️
#اونی_که_من_نیست_۲
حالا تمرین این هفته مون خیلی جذاب بود
و گفتم بذار شروع کنم دیگه این کار سخت استاد خواسته رو😬
#اونی_که_من_نیست_۲
قراره ی پرونده شخصیت طراحی کنیم
از این هفته شروع کردیم و کم کم کاملش میکنیم
چیزایی که برای اولش نوشتم رو میفرستم
همراه با عکسی که براش پیدا کردم😋
#اونی_که_من_نیست_۲
مهتاب 24 ساله
ساکن قم
بلند و لاغر اندام
تحصیلات لیسانس علوم کامپیوتر
فارغ التحصیل دانشگاه قم
مجرد
مهتاب وقتی سال دوم دبیرستان بود دلش می خواست تغییر رشته بدهد و برود هنر،
کامپیوتر یا چیزی مربوط به آن بخواند، درسش خوب بود و تقریباً جز شاگردان متوسط رو به بالا محسوب می شد ولی از ریاضی خواندن محض خسته بود، یا شاید هم زمزمه ی دیگران که دانشگاه قراره چی بخونی و چیکاره بشی نگرانش کرده بود.
خانواده اما مخالف بودند، مخصوصاً مادرش
می گفت فضای هنرستان خوب نیست، همینجا درست را بخوان، بعدش کنکور هنر بده!
خیلی دل و دماغ کنکور را نداشت، می دانست هیچ جا جز قم نمیتواند برود و باید دانشگاه قم را انتخاب کند، نمی خواست قم بماند.
شهرش را دوست داش ولی دلش میخواست شهرهای بزرگتر را هم تجربه کند، مثل تهران یا اصفهان، تبریز حتی مشهد.
اما باز هم سخت گیری های خانواده نمی گذاشت طبق میلش پیش برود.
به هر حال کنکور داد، هم ریاضی هم هنر. آخر سر دانشگاه قم علوم کامپیوتر قبول شد.
حالا درسش را تمام کرده بود ولی دو سال آخر بیشتر از آنکه درس بخواند به فکر خواندن کتاب های رمان و داستان بود.
قبل از دانشگاه خیلی کتاب نمی خواند ، ولی یک روز که با کتابخانه ادبیاتی دانشگاه آشنا شد از فضای آنجا خوشش آمد، آرام بود و بوی کتاب و فضایی بدون هیاهو و مسخره بازی های مرسوم هم کلاسی ها
یک کتاب که تعریفش را زیاد شنیده بود بیرون کشید، پیرمرد و دریا بود
نشست به خواندن و تمامش کرد، از آن روز ساعت هایی که بین کلاسهایش خالی بود می رفت آنجا و کتاب می خواند.
بر می گشت سرکلاس و به کتاب فکر می کرد به اینکه آخرش چه می شود.
گاهی هم کتابها را میزد لای کتابهای درسی و می آورد سر کلاس، باز می کرد زیر کتاب درسی و مشغول می شد.
اما نیمچه حواسی به درس هم میداد که استاد مچش را نگیرد، هم کلاسی ها اما همه می دانستند که مهتاب سرکلاس کتاب می خواند و مهتاب هم گاهی که حوصله داشت قسمت های جذاب داستان را برای اکیپ دوستانش تعریف می کرد و آنها هم مشتاق شنیدن آخر داستان می شدند.
مهتاب در دبیرستان دوست داشت تغییر رشته بدهد.
خانواده اش سخت گیر بودند.
دلش می خواست برای دانشگاه شهر بزرگتری برود ولی سخت گیری خانواده مانع شد.
درس مهتاب در دبیرستان تقریبا خوب بود.
مهتاب اواخر دانشگاه دل و دماغ درس را نداشت.
به کتاب علاقه پیدا کرد و حتی سر کلاسها کتاب می خواند.
دوستان مهتاب کم کم مشتاق داستان های کتاب او می شدند.
#اونی_که_من_نیست_۲
هیکل...
قد و وزن کشیده و موزون
چهره دراز شاداب
مو سیاه صاف که کمی از جلوی آنها را بیرون شالش می گذاشت.
لب باریک
دندان های مرواریدی سفید
بینی متوسط که پایینش گوشتی است
چشم هایی درشت و شفاف داشت به سیاهی شب
ابروهای باریک شمشیری
پوست گندمی
گونه های برجسته
دهان بزرگ
کمر باریک
شکم چسبیده به کمرا
دست های کشیده با انگشتان قلمی
چانه...
چادر عربی سر می کرد و چندتار مو از زیر شال و روسری بیرون می گذاشت.
خیلی زیبا نبود اما چهره اش به دل می نشست و صدایش آرامش بخش بود.
#اونی_که_من_نیست_۲