به عالیجناب میگفتم که از برنامهم عقب نیستما
ولی اگر سخت کار نکنم، حسابی عقب میمونم
شایدم عقب هستم، ولی حالا فاجعه نیست
در هر حال الآن لازمه از برنامه بیرون نزنم و سخت کار کنم تا کارام به هم نپیچه
الآن هم
گیر نیافتادما، مشکل حاد ندارم
اما
احتیاج به دعا دارم که گیر نیافتم، خرابکاری نکنم، جا نمونم و این حرفا
خیلی برام دعا کنید🙃
آنــــ روز | (:
به عالیجناب میگفتم که از برنامهم عقب نیستما ولی اگر سخت کار نکنم، حسابی عقب میمونم شایدم عقب هستم
علاج واقعه
قبل از وقوع باید کرد
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
(آری،) شما آنان را نکشتید؛ بلکه خدا آنان را کشت، و زمانی که (خاک و سنگریزهها) را انداختی، (در حقیقت، این) تو نبودی که انداختی؛ بلکه خدا انداخت، (و چشم همهی دشمنان، پر از خاک شد)، و (اینها همه برای رسیدن به اهداف مهمی بود؛ از جمله) برای اینکه مؤمنان را با آزمونی نیکو از جانب خویش آزمایش کند. خداوند، بسیار شنوا و داناست.
أنفال - ۱۷
www.hadiapp.net/quran-farsi/
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّـهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
ای مسلمانان، در آن زمان که خدا و پیامبر، شما را به چیزی فرا میخوانند که به شما حیات میبخشد، به (دعوت) آنان پاسخ (مثبت) دهید، و بدانید که خدا میان انسان و قلبش حائل است و شما (در قیامت) جمع و فقط بهسوی دادگاه او روان خواهید شد.
أنفال - ۲۴
www.hadiapp.net/quran-farsi/
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ
خود را از شر فتنهای حفظ کنید که تنها دامن ستمگران شما را نمیگیرد، و بدانید که خداوند بهسختی مجازات میکند.
أنفال - ۲۵
www.hadiapp.net/quran-farsi/
آنــــ روز | (:
ما باید به خدا برگردیم... و برمیگردیم
ولی کاش اولش خودمون برگردیم
قبل اینکه عزرائیل برمون گردونه!
آنــــ روز | (:
یعنی الآن نوبت باز کردنشه یا هنوزم زوده؟
اون کاغذ، یادگارِ جانمازیه که با من دونه دونه مقدسات ایران رو پیمونده بود
یادگاری خاصهای شلمچه
برام، بوی وجعلنا خوندن شلمچهمون رو میداد
بوی هورِ پر از شیمیاییش، بوی آروم نشستن و شمردن زخماییکه نشونده بودن تا تو نتونی از هور بگذری و بالا بیای
یادگاری پیچوندن آدما برای تنها شدن با اون خاک
بوی خون تک تک جوونایی که روی اون خاک نماز خونده بودن
هم نفس شدن با اونا
شلمچه برای من پرمعناترین بیابون ایرانه...
زیباترین
خاصترین
خوشبوترین
دلرباترین
و اون کاغذ،
یادگار جانمازیه که بوی شلمچه داشت برام
قم رفته بود، شاهچراغ، اردهال، مشهد، شلمچه، خیلی جاها
ولی هنوز بوی خاکهای خونی شلمچه رو داشت و محل قرار همیشگیمون
آشفتگیه دوست داشتنیِ شلمچه
نمیدونم الآن کجاست، صاحب جدیدش به اندازه من دوستش داره یا نه
ولی برای من عزیز بود
اولین و آخرین جانمازی بود که خودم برای خودم انتخاب کردم و خریدم
جانمازی که رو قبلم جا داشت
ولی یحتمل الآن پیش امام غریبه، توی شهر امام رضاست، شاید حیرون کوچه پس کوچههای مشهد
امیدوارم جای من دونه دونه حجرهها رو گشته باشه
درسا رو خووب گوش داده باشه
و...
نمیدونم جانمازها هم میشنون یا نه،
ولی
امامشون میشنوه
یه سؤال بپرسم و برم
شرط رفاقت اینه که تو یک سال بدون من مشهد باشی و ضمانت رفیقت رو پیش امام نکنی؟
این معرفته؟
این صفاست؟
اینه حق نون و نمکی که کنار هم خوردیم؟
آنــــ روز | (:
اون کاغذ، یادگارِ جانمازیه که با من دونه دونه مقدسات ایران رو پیمونده بود یادگاری خاصهای شلمچه بر
خلاصه این کاغذ، خیلی بیشتر از این حرفا خاصه...