مثلاً از آدمای سادهٔ بیشیله پیله خوشم میاومد، همونا که به چشم همه ابلهاند، ولی منِ به اصطلاح زرنگِ باکلاس عاشق اون تیپ آدما بودم و حالا جزئی از اونا شدم
آنــــ روز | (:
مثلاً از آدمای سادهٔ بیشیله پیله خوشم میاومد، همونا که به چشم همه ابلهاند، ولی منِ به اصطلاح زر
حس میکنم خیلی گاردم رو آوردم پایین و مثل اونا آسیب پذیر شدم
یادمه اوج نوجوونیم که بود(اون دوران معروف ۱۴ سالگی که سن دلبستگیهای چرت و پرت دختراست🤦🏻♀)،
بین خونهٔ دوتا مادربزرگام یه ساختمونی بود که روش نوشته بود ارزش تو، به اندازهٔ چیزیه که عاشقشی(یه همچین چیزایی)، و من به چیزایی که نسبت بهشون دلبستگی داشتم فکر میکردم
و باعث میشد حالم به هم بخوره از اینکه وارد روابط عاشقانه آبکی بشم
آنــــ روز | (:
یادمه اوج نوجوونیم که بود(اون دوران معروف ۱۴ سالگی که سن دلبستگیهای چرت و پرت دختراست🤦🏻♀)، بین
میشه دم خونه مادربزرگ همه بچهها بچسبونیدش؟
و کنار این
اگه یه روزی مادر بشم، حتماً تولد سیزده سالگی بچهم، یه نسخه از من او رو بهش هدیه میدم
آنــــ روز | (:
و کنار این اگه یه روزی مادر بشم، حتماً تولد سیزده سالگی بچهم، یه نسخه از من او رو بهش هدیه میدم
احتمالاً همونی که دست فاطمهست
دوست داشت یه روزی بهم پسش بده، و من همون موقع که گفت یاد این روز افتادم