803.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
# پندانه
از امام علی علیه السلام پرسیدند:
کدام دوست بدترین دوست است؟!
فرمود:
کسی که گناه را در نگاهت زیبا جلوه دهد!
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
# گردشگری
👌آرامگاه یعقوب لیث صفاری
یعقوب لیث صفاری یک پادشاه ایرانی و
بنیانگذار دودمان صفاریان در سیستان بود.
او شهر زرنج را به پایتختی برگزید. وی با موفقیت بخشهای وسیعی از ایران بزرگ،
شامل کشورهای امروز ایران، افغانستان،
ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان و غرب پاکستان را فتح نمود.
پس از یعقوب، برادرش عمرو لیث جانشین او شد.
آرامگاه یعقوب لیث صفاری امروز در
روستای شاهاباد قرار دارد که تنها ۱۰ کیلومتر
با دزفول فاصله دارد و متعلق به استان
خوزستان است.
#ایران_زیبا
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
هدایت شده از کانون مهدویت دانشگاه اراک
🇮🇷 دانشگاه اراک با همکاری دانشگاه قم برگزار می کند 🇮🇷
✅ از شما دعوت میگردد که در اولین نشست از سلسله جلسات جریان شناسی شرکت بفرمایید.
🔸موضوع نشست : جریان شناسی با محوریت صهیونیسم
(حول محور جنگ رمضان)
🔹 با حضور ارزشمند : استاد جلالی
🗓 تاریخ : چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت
⏰️ زمان : ساعت ۱۴
📍در بستر مجازی اسکای روم 📍
لینک برگزاری نشست :
🌐https://www.skyroom.online/ch/arakuniversity/farhangi
🌱دبیر نشست : زینب احمدی
🌱@araku_mahdaviatt_03
از دوستان خود برای شرکت در نشست دعوت بفرمایید .
🌱ترویج دهنده آگاهی باشیم🌱
🌱همراه با صدور گواهی معتبر از دانشگاه اراک در صورت شرکت در سلسله نشست
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
🆔https://eitaa.com/arakuf
معاونت فرهنگی دانشگاه اراک
🆔️https://eitaa.com/araku_mahdaviatt
کانون مهدویت دانشگاه اراک
🆔️https://eitaa.com/moavenat_farhangi_qom
معاونت فرهنگی دانشگاه قم
🆔️https://eitaa.com/basiratqom1401
کانون بصیرت دانشگاه قم
اگر دنبال یک کانال در مورد جاهای دیدنی و کسب اطلاع از سفرهای دانشگاه هستید، دعوت به عمل می آید، در کانال ما عضو شوید:
@araku_gardeshgari
🇮🇷
╔═✨════╗
📨 @arakuf
╚═════✨╝
┅═✧آموزش،فرهنگ، گردشگری✧═┅
هدایت شده از کانون فیلم و عکس دانشگاه اراک
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 اللهم صلی علی بن موسی الرضا المرتضی...
🔹۲۳ ذی القعده۲۳ ذیالقعده، روز شهادت و روز زیارتی مخصوص امام رضا علیه السلام
روزی که همگان می توانند با گفتن صل الله علیك یا ابالحسن، زائر امام رضا علیه السلام باشند.
@movie_photo_arakuf
هدایت شده از کانون شعر و ادب دانشگاه اراک🇮🇷
"شهدا باید دعوتمان کنند، باید طلبیده شویم
این جمله در ذهنم تکرار می شود و با حس و حال دیگری منتظر رسیدن به مقصد بودم، آن را کجا شنیدم؟ "
اتوبوس که ایستاد، همگی با ادب و احترام نگاه چرخاندن به آرامگاه ابدی فرمانده، برایشان تازگی داشت.
تا چشم کار می کرد سرسبزی و زیبایی، انگار که وارد بهشت گمشده ای شده باشند.
او با خودش فکر کرد: "خوشبحال مردمی که اینجا زندگی می کنند، پیر نمی شوند، در کنار شهدا انگار که اینجا بهشت است"
پرچم را بر روی شانه اش جابجا کرد "اینجا علمداری جور دیگری می چسبد"
باد میان سربندها همچون گیسوانی پریشان بازی می کند، پرچم سرخ یا حسین (ع) در ورودی به احتزاز درامده، نگاهی میان اتوبوس ها و فضا می چرخاند: نکند اینجا شلمچه یا طلاییه است؟
با یادآوری راهیان نور بغض بر گلویش چنگ می اندازد،
نگاهش به عکس رهبرشهیدش می افتد،
"خوش بحالت که در جوار آقا شهید شدی، برای ما خیلی سخت می گذرد"
چشمش که مزار شهید می افتد این را می گوید، بعد هم تشکر برای دعوتش،
"شهدا باید دعوتمان کنند، باید طلبیده شویم"
همگی در انتظار برای رسیدن محضر حاج محمد هستند، آمده اند دست بوسی،
عکس شهید پاکپور میان شمعدانی های سبز رنگ، به روی همگی لبخند میزند
"چه نگاه مهربانی."
پس از عبور از ازدحام، پایین پای شهید می نشیند، می خواست چه بگوید؟ از دیشب کلی حرف آماده کرده بود،
نگاهش که به چشمان حاج محمد می افتد، انگار می شنود "همه را می دانیم"
یادش می آید سلام نکرده، کمی خجالت می کشد
بعد هم احوال پرسی می کند،
روی کلمه شهادت سنگ قبر را لمس می کند و می گوید "نمیخواهم بمیرم، میخواهم شهید شوم" البته قبلش یک دور به مشکلات عزیزانش و گره گشایی شهید فکر می کند، انگار که خیالش راحت شده باشد، عقب می رود تا حق دیگران را ضایع نکند.
کمی بعد همه آماده نماز جماعت می شوند، آفتاب خیلی تند و تیز تر از قبل انگار خط و نشان می کشد.
"تا حالا حاضر نبودم زیر این آفتاب واسه کسی وایسم"
نگاهی به جمعیت انبوه می اندازد، همه مشتاق دیدارِ معشوق، در کنار جمع یاران،
یادِ نمازی که بر خاک های کانال کمیل خوانده بود می افتد:
"ای کاش اینجا هم روی زمین نماز می خواندیم"
به حرفش خنده اش می گیرد، به اینکه چرا اینجور جاها از خاکی شدن و آفتاب خوردن بَدَش نمی آید...
بعد از نماز صوت زیارت عاشورا طنین انداز می شود،
کلمه به کلمه اش روحش را جلا می دهد،
سر به مُهر میگذارد و با جان و دل زمزمه میکند:
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي شَفَاعَهَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ
وَ ثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيه السَّلام
مُهر را میان دستش میگیرد، انگار که بار اولش است چنین چیزی دیده، آن را می بوسد "الحمدلله که تکه از کربلا همیشه همراه من است"
سرش را می چرخاند تا به چشم های مهربان شهید نگاه کند
"یعنی باز هم به اینجا می آیم؟"
مداح شروع به روضه خواندن می کند، روضه کربلا، نگاهش پِی مادرِ شهید می دَوَد، خجالت می کشد، دوست دارد آب شود، انگار از اینکه هست شرم می کند.
"کاش این دِین قابل جبران بود"
پرده ای از اشک بر چشمان همه هاله انداخته، حس میکند چهره بعضی ها نور بالا میزند
دوست ندارد که برگردد، انگار دلش خواست خانه ای آنجا داشته باشد،
موقع وداع، از دوستش می شنود "خداحافظی نکنی ها"
پایین پای شهید می نشیند، حس میکند که بدجوری دلش با آنجا گره خورده، با خودش می گوید: "کاش گِره کور باشد، از آنها که با دندان هم باز نمی شوند."
بغض راه گلویش را می بندد، "یعنی باز هم اینجا می آیم؟"
دوباره انگار کسی در گوشش نجوا می کند "شهدا باید دعوتمان کنند، باید طلبیده شویم"
به عکس شهید پاکپور نگاه میکند، "فرمانده دوباره دعوتم کن، فعلا."
"چقدر اینجا قشنگ است"
انگار که از شهر بَدَش آمده باشد، از دود، از آسمان آلوده اراک،
با حسرت به خانه های داخل روستا و درختان سرسبز نگاه میکند.
"فرمانده حق داشت اینجا رو انتخاب کنه"
به دوستانش لبخند میزند
انگار که تازه سَرِ نخ زندگی دستش آمده باشد،
در دلش میگوید: "ممنون فرمانده"
به قلم آیلین قلی پور
#روایت_نویسی
#شهید_پاکپور
#سفری_ماندگار
#کانون_شعر_و_ادب
#دانشگاه_اراک
┄┅═✧❁ ■ ❁✧═┅┄
🌐https://eitaa.com/kanon_sher_adab_arak
با ما همراه باشید.🇮🇷
🇮🇷برای ایرانم
آه، وطنم،
اکنون، چگونه باید حال مرا ببینی و آهِ مرا تسکین باشی
و خودبینی آیینه ام را دانایی، بخشی
که مرا خانواده دَهی و یکی شدن را
در فریاد حکمت و شکر و یاد...
ز بسکه اشک و بغض دیده ام، صورتم دیدنی نیست دگر
و به تماشای جدالهای رهگذر و همهمه های بازاری هستم:
جستجو می کنم اخبار فروریخته ها را،
فصل بحث خودی ها و ناخودیها را
زمینهای پُر زِ دودِ آتشهای سرد را
و دلهای پر تلاطم اما گرم را،
روستایمان را که گرفتارِ مستیِ شبیخون غافلان می شود،
و هلهله های ناگاه غریبه، که از دودکشها به درون، فرود می آیند،
و پرندگان را، که پرسه زنان در میان آوارهای سوخته، به جستجوی لانه ای نو و امن، قیل و قال می کنند.
مام من!
کجایی که با عطر نفسهایت، مهر بیاوری، تا در انتهای زدودن آب چشمانم، انسانیت را از دستانم هوار کنم،
تا کنار بروند و پاک شود تصاویرِ تزاویرِ خوش نقشِ خاردارِ آوازهای بد صدا را،
و بی پناهیِ فروپاشیِ یکرنگیِ آسمانم را
کجایی که ببینی سبک مغزانِ آرامش کُش، برای رویای باطلشان، چه محملاتی دارند هنوز!
من برای عزت تو، با ریسمانی از آتش، به صف بی گناهان وصل می شوم
و وصله می کنم داغ دلهامان را برای بقا و جاودانگی، در انوار متلالوی بودن و شدن و چیره بر سیاهی ها...
اینروزها، اذهان و دیدگانِ بشریت، همچون دیوار نگاره ای مصنوع، ایستاده می نگرند که چگونه اینجا محال، حقیقت شده و شبنم و نم، به باغچه ی ما رسیده، که چگونه سبز مانده ایم! که همواره بوده ایم.
هان ای اعلیحضرت ابلهان!
از خود کامگی های خود تا به کِی سخن می رانی؟
زوزه هایت را کم کن،
تا کمی عطر یگانه ی این زمین، به آسمان برسد
تا صدای پلید پشیمانی اهریمنان، از گورستان تاریخ، به گوش هایت برسد...
من، هماره، همانم که در این کاروان آشنا، با نگاه به تلخی های زمین های خاکستری، همزاد می جویم
من، همان معلم و دانش آموز، هضم طغیانی ناوصفم.
همان سرباز بیدار، زخمی و تبدار، مبهوت آن دور و همین حوالی،
همان ملوان دنا، که اقیانوسی از شهامتش سر خم کرده،
همان کودک چند روزه و دنیا ندیده ی کفن پوش،
همان زنی که خون آلود، خفته روی کودکش در زیر آوار بی رحمی،
همان مردی که تکه تکه از حقیقتِ زنده، لبخندش رو به آسمان است
من، امانت دار عشقهای آتشین تاریخ و فرهنگ ماندگار مردمان این زمینم،
جور کِشِ ثبتِ و تکرارِ درست ماندن، و درجا نماندنِ این قبیله ام برای آیندگان
شب و طوفانها و سیاهیها در راهند...
فرعونِ افسار گسیخته ی جامانده از تاریخ، همچون "پلنگی خود فریب و خوش خیال، که به سودای شکارِ ماه تابان" آمده، ناکام و جز تکرار ننگ ها و عربده های ناتمام،
از کُشتنِ آواز بی نظیر سرزمینِ همیشه بهار،
از افروختنِ مشعلِ سینه ها و از زخمی کردنِ آرزوها، چه می خواهند؟
که نمی دانند اینجا، قلبها، ریشه ای عمیق دارد،
رویش گل و جنگل، همه جای این سنگ و خاک، بی پایان است و مستدام
کوههایش افسانه ها دارند و مِهر و فهم، بهترین گواهِ پایداری است برای زنده ماندن با عشق سرزمین،
که با هیچ سازِ ناکوکِ غریبه ای، همراهیمان نیست
اما فردا، باز هم حقانیت از آنِ ماست،
و روییدن دوباره ی ما در این خاک، حتمي است،
که ما عاشقِ آلاله هاییم
و به انتظار چله ی سبزینه های بادام، سرخ رو می مانیم.
✍: مجید دوست محمدی
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
🕌✨ به عاشقانه ترین روزِ ماه ذیالقعده رسیدیم…
به مناسبت ۲۳ ذیالقعده، روز مخصوص دوستداشتنیترین امامِ غریب؛ امام رضا (علیهالسلام)
اینجا یک راز قشنگ هست…
گرچه خیلیها این روز را به اسم «شهادت» امام رضا علیه السلام به روایتی، میشناسند،
اما در دفتر آسمانیِ خدا، «زیارت»ِ آن حضرت چه از نزدیک چه از دور، در این روز کلی نور و گرما داره.☺️
سیّد بن طاووس در کتاب معروفش «إقبال» به نقل از کتابهای دانشمندان بزرگ شیعه نقل کرده:
💫«روز بیست وسوم ذیالقعده، روزیست که دلت هرجا باشد، میتواند خودش را به حرم نورِ امام رضا علیه السلام برسونه…
اگه نتونستی بروی مشهد،
همان جا که ایستادی،
با یک زیارتنامهی ساده یا حتی با یک سلام قلبی، با آقا حرف بزن.»💫
و این یعنی...
تو میتوانی در اتاقت،
پشت میز تحریرت،
یا حتی در حیاط خانه،
با همان عشق و ارادت خودت،
به آقا امام رضا علیه السلام بگویی:
«یادتان باشد، من در این روز مخصوص، از دور هم که شده، عاشقانه به تو سلام میکنم!»😊
پس بیا این روز را به یادماندنی کنیم با:
👈· یک زیارت از راه دور (حتی با یک سلام کوچک)
👈· یه «یا امام رضا» گفتن با دل
👈· یه ذکر «اللهم صل علی علی بن موسی الرضا»
و با خودمان تکرار کنیم:
امام رضا علیه السلام، همیشه نور مهربانیِ خداست، حتی اگر در غربت باشد…
و عشق به اهل بیت، یعنی فهمیدنِ این که:
💫هیچ فاصلهای، دورتر از یک سلامِ عاشقانه نیست.
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
717.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
# پندانه
امام صادق عليه السلام :
حکایت انسان حریص به دنیا حکایت کرم ابریشم است، که هر چه بیشتر بر خود می تند، بیرون آمدنش از پیله بعیدتر می شود تا اینکه از غم و اندوه می میرد.
کافی (ط-الاسلامیه) ج2 ، ص316
مراقب باشیم که:
نه خود از حرص و طمع، بیهوده هلاک شویم
و نه باعث و بانی هلاک افراد حریص اطرافمان شویم!
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی