بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ۗ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ ۗ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ۙ مَا لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ
یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمی شوند تا آنکه از آیینشان پیروی کنی. بگو: مسلماً هدایت خدا فقط هدایت [واقعی] است. و اگر پس از دانشی که [چون قرآن] برایت آمده از هوا و هوس های آنان پیروی کنی، از سوی خدا هیچ سرپرست و یاوری برای تو نخواهد بود.
📌اولین اصل اساسی اسلام و آنچه که راه مبارزه سیاسی در جهت احقاق حق مردم میدانیم، اصل توحید است. اصلی که موجب شد انقلاب اسلامی شکل بگیرد و اصلی که همواره در منظومه فکری امامین انقلاب شالوده تمام راهبردهای حرکتی در جهت مبارزه با استکبار و ادامه حیات نهال با برکت انقلاب بوده است.
تنها چیزی که بی شائبه باعث شده است این کشور در مقابل طوفان های عظیم و خیل دشمنان سفاک تاب بیاورد تکیه به خداوند متعال بوده و هست.
🔻همین اصل تکیه بر قدرت خداوند است که علیالاصول ما را در زمرهی مخالفان مذاکرات با شیطان بزرگ قرار داده است.
بی جهت نیست که آن معمار کبیر انقلاب اسلامی خمینی کبیر آمریکا را شیطان بزرگ میدانست.
چرا که آمریکای جنایت کار با تهدید و فشار عزم به اثبات کد خدایی خود دارد، لیکن به قول آن موحد راستین، آن امام شهید: ملت ایران مذاکره در زیر سایه شبح تهدید را نمیپذیرد.
و یا به قولی دیگر ملت ایران نه جنگ تحمیلی را میپذیرد نه صلح تحمیلی را.
🔻لیکن ما (امام انقلاب و مردم ایران) ماندهایم و عدهای که از سر دلسوزی کمر به پذیرش کد خدایی شیطان بزرگ بستهاند.
و خدا طبق آیه مستند قطعا اینان را سرپرست و ولی نخواهد بود.
🔻و اما ما مردم که همیشه در زیر سایهسار ولایت خدا، رسول و صاحبان امرش بودهایم را چه باک از روز طوفان که ما ریشه در قیام عاشورایی حسین بن علی (علیه سلام) داریم .
و این محرم صفر است که احیای اسلام راستین است زین پس در بینالطلوعین ظهور منجی بشریت گوش به فرمان ولایت فقیه در میادین و خیابان حقوق به حقه خود را فریاد میزنیم و بدیهی است که عدهای با شکم های آلوده به حرام ما را اقلیت رانتی بخوانند و بخواهند این سد سدید را از پیشرو بردارند و هیهات از ترس سرزنش سرزنشگر، و کید شیطان حیله گر. همان طور که پاداش بیداری فراوان است سختی دو چندان است.
چون تورا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور.
🔻و دیگر آنکه وظیفه دانشجویان با هر وزن سیاسی و اعتقادی همیشه روشن است، اعلام صریح موضع نسبت به تضعیف کنندگان خط قرمز ولایت فقیه بر آمده از مبانی اسلامی و شیعی و روشن گری و تبیین مواضع به حق جمهوری اسلامی ایران در تمام ابعاد و گزینه ها.
🔻سخن آخر سخن رهبر شهیدمان است که فرمود:
مثلی لا یبایع مثله.
در واقع ملت ایران با چنین تاریخ، فرهنگ و تمدنی با همچون آنانی بیعت نخواهد کرد.
و سلام علی من اتبع الهدی
و سلام بر کسیکه از هدایت پیروی کند.
#انجمن_اسلامی_دانشجویان_مستقل
🆔 @mostaghel_arak
هدایت شده از کانون دانشجویی رادیو دانشگاه اراک
کانون شعر و ادب / کانون رادیوحضرت علی اکبر.mp3
زمان:
حجم:
19.1M
📌کانون رادیو با همکاری کانون شعر و ادب دانشگاه اراک تقدیم میکند:
📻ویژه برنامه رادیویی به مناسبتِ عاشورای حسینی🥀
یکی فریاد زد که : اینجا کجا و پیمبر؟!عقلتان کجا رفته مردم!؟
یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت: پس کیست آنکه در میدان ظهور کرده است؟! من پیامبر را به چشم دیده ام . هم اوست بر قله شباب و جوانی!
و دیگری قاطعانه فریاد زد : کور شوم اگر این همان محمد نباشد که من با همین دو چشم دیده ام.
و سومی شمشیر از نیام کشید : کشانده ای ما را به جنگ با پیمبر؟!
🎧لحظاتی گوش جان می سپاریم به بخشی از کتاب پدر، عشق و پسر...
🔹گوینده: فاطمه صوفی
┄┅═✧❁ 🏴 ❁✧═┅┄
🌐https://eitaa.com/kanon_sher_adab_arak
🌐https://eitaa.com/radio_arakuf
همراه ما باشید.🏴🇮🇷
# روایت عاشورا و طبیعت
✍ نوشته:مجید دوست محمدی
گویی "مغرب" در خون نشسته بود، سپیدار روشنِ ریز پگاهی، آخرین تلاش خود را در حصارِ امواجِ در هم کوب غروب، پایان می داد، موجها، مغرورانه بر سر یکدیگر پا می نهادند. "خورشید"، سینه مالان در آغوشِ امواج آسمان فرو می رفت و آنهمه ناله و فریادش اثری نداشت... دیگر زمان آن رسیده بود که بدرود حیات گوید و فانوس بقا را در کفِ شبگرد افسانه بگذارد و حصارِ نیمه زنگاری را بدست شب زنده داران ظلمتها بسپارد. او می رفت و شب به نرمی، رخ در نقاب می کشید. شهرآشوبِ فلکی، ظلمت شب را صفا می داد. "کواکب"، رسم آیینه داری داشتند و از این تلاش آذین بند، حجله ی آسمان را شکوهی بزرگ رونق داده بود. "ماه"، خرامان پیش می آمد. دیگر هیچ آثاری از گذشته نبود. گویی لشکری فاتح آنهمه را غارت نموده و آن زیباییها را ویران ساخته، و اکنون شهری تازه و موقت بر فراز دیوارهای در هم ریخته بنا نهاده بود. این سرود ظالمانه را در و دیوارش می خواند و دریغا که این خواب و رویا در چشم کس نمی شکست!
اینسو اما گرمای لطیفِ نوازشگر، هوش جانِ همه را در خویش داشت و کام خشک دلها، شهد نوشین جام، طلب می کرد. از هر طرف نغمه ای پا می گرفت و سرودی بلند می شد. بر این بانگِ طرب خیز آبشارانِ خیال، نغمه ها می ریخت. نسیم می وزید و نونهالان دشت را به رقص می کشید. اینهمه غوغا را خاکِ تَرک خورده ی صحرایی، در خود شاهد بود. کمی دورتر از این آشوبها، کنارِ پای تخته سنگی، سایه ی کمرنگ چراغی، نمایشگر "خیمه ای" بود، با مُشتی که در روشنایی آتش با خدا راز و نیاز می کرد. آتش، صورتشان را گلگون ساخته و روزگار، رنگ از رویشان ربوده بود. رخسار هر کدام گویی ماهی بود تمام، در دل ابری سپید. "شعله"، به کوتاهی، زبانه می کشید و زنده دلان از تنگنای لب، کلماتِ مقدس را پرواز می دادند. گویی فردا را زودتر آغاز کرده بودند!
آنسو، همهمه ی موسیقی، صحرا را برداشته بود، هر چه "شام" پیرتر می شد، رونقِ صحرا بیشتر می شد. تلالوِ جانها فزونی می گرفت. شیطان، کوره ی هوس را می دمید، شراره های شهوت، زبانه می کشید و نهالِ شرافت را می سوزاند و ناموس را اسیر شعله های خویش می کرد. این چشم انداز، چون لکه ی ننگی بر دامان بی آلایش صحرا، منتظر نشسته بود.
غارتگران، با تزویر، سپاه مرگ انگیزِ خویش را بیشمار کرده و بر مُلکِ هوش، برانگیخته و مستی شبیخون، خیمه ی فراست را در سلطه داشت. هر گوشه، دسته ای کناری داشتند و خلوتی فراهم آورده بودند. شور و نشاطی بود، یکی غزلی می خواند بی آنکه معنایش را بفهمد، دیگری، مِی زده بود به سلامتی... دسته ی دیگر تصنیف رجاله های فاتح زمین را مستانه سر می داد و کلمات، میان دندانهایشان تکه تکه می شد. اینها بدنبال ناله های گاه و بیگاه سازها، بال می گرفت و فضا را بی سکوت، سیر می کرد.
"شام"، لحظه به لحظه، قدم در سراشیب فنا می نهاد. "آسمان"، رونقِ خویش را از کف می داد و ظلمات، در قفای مهتاب، چادر می گستراند. تاریکی می خواست خیمه ی ادبارها شود. تصاویرِ این بد کُنشیها، امواج این بانگهای ناهنجار، تا سراپرده ی ملائک بالا می رفت. سایه های ظلمت، چرخ- زنان تا درگاه خدا اوج بر می داشت. حکومت بادها، خاکستر سکوتِ آسمان را پَر می داد و شراره های آتش، خشم فرشتگان را فروزان می کرد. ملائک در عبوس ظلم نابرابرها، خود را شلاق می زد. ابرها می گریختند اما شلاق ها در خونشان می نشست و فریادشان را جان می داد. غریوِ تُندر، گنبد آسمان را بر می داشت. زوزه ی بادها بر سر و صورتِ "سکوت" می خورد. خاموشی، فراموشی می جُست. شاخسار خشکِ خزانی، بر هم سیلی می زدند. "آبهای محبوس"، سیرِ همیشگیِ خود را نداشتند. "خاکها" بلند می شد و بر سر مزدورانِ غافل می نشست. طبیعت را خشمی سخت فرا گرفته بود و حادثه ای هولناک در راه بود.
اینسو اما کسی تاب مقاومت نداشت. ناچار همه از میدان کارزار می گریختند و در دور دستها پناه می گرفتند. چراغ مُحتضرِ خیمه ها، بدنبال هم در قافله ی عدم، کور سو می زد و خاموش می شد. می پنداشتند خدا در تاریکی نیست و یا خشم ظلمت اندوزِ طبیعت را دست-پروردِ آدمی می تواند ره بندد، غافل که این دیوارها حصارِ سلامت بخش جانشان نخواهد بود.
"بادها"، ابرها را می راند و کم کم گلبرگِ خورشید بر شاخه ی صبح می شکفت. "نسیم"، سایه ی مرطوبِ شب-آزرده را بدوش نمی کشید. طلای مذاب خورشید، پیکر بلورِ روز را نمایان می کرد. هرزه آفتاب از دریچه های در هم کوفته ی خیمه ها سر می کشید و از دیوارهای شکسته بالا می رفت و هرچه ناگفته بود به زبان می آورد و خرابه ها را رسواتر نشان می داد! در پیشاپیش همه، چند لاشه ی بیجان، پاره ای از اثاثه ی قافله های گریخته و ماتَرک کلبه های ویران، خود نمایی می کرد... 👇
آنسوتر نور چراغها کم کم قربانی هوسها می شد و هر دم کلماتی غرور آفرین بر بوته ی شهوتها گُل می داد! صدای نامانوس از در و دیوار کلبه ها بالا می رفت و راه گریز می یافت. هرچه این افسانه، افزون می گشت صدای مرگ انگیز تازیانه ی باد بیشتر بگوش می رسید. بیمار شب از اینهمه غوغا در آتش تب می سوخت و سودای مرگ می پخت. "ستارگان" از خشم روی زمین می تاختند. ماه، تیز می رفت. ابرها خون آلود، سر از مکمن خود بیرون انداخته و عرصه ی آسمان را می پیمودند. چنانکه درنگی روا می داشتند ضربتی پشت عذاب آلودشان را درد می داد. دیگر هیچ نوری جز از خیمه ی نیمه سوز دیده نمی شد. نمی دانم چرا ابرها فرود نیامدند.
اینسو چقدر این "قافله"، فرمانده ی بردباری داشت. چقدر بزرگ و مهربان بود و هنوز در تلاش راهی که سپاه را از بیراهه ها به دورِ همان خیمه برگرداند. ولی نه. هنوز این جنایت بزرگ کامل نشده بود. در این بزنگاه، هر که زینت افزای فقر زدای خداوندگار افکار خود بود. هرچه می شد حاصل وعده ها با نفسِ خویش انجام می گرفت ... هر دم این مزرع وجودی را دانه ی ننگی می آلود... خشم کنان، برق زنان، خون پاشان، برگ ریزان، ناله کشان، فریاد زنان، خاک افشان، اسب دوان، دور زنان، و...
...به سرعت از اولین پرده ی خیمه، با اصواتی لطیف، از ناله ی جسدی خون آلود، کلامی دردبار را در چشم آسمان نشاند و بعد از آن، آسمان از شرمِ این نظاره ی تلخ طولانی و تکراری، رنگ به رنگ می شد... تا ابرها که بر جسدها فرو ریختند...سایه ی گناه ابدی، رنگ گرفت و صحرا، مبهوت از تجربه ی گلگونی انوار تکه پاره بود.
دیگر هرچه می خواست شده بود. خشم و هیاهو، هلهله و "عربده"، پادشاه مُلکهای بی خداوند بود و هجورِ نعره خیز ابرها، تیرک افراشته ی خیمه ها را به هم می کوفت. وحشت، آسمانِ عطشِ خشکِ گلوگاه بیابانهای دور بود. بوی آب، کم کم دامن صحرای بی آب را فرا گرفته بود ولی راهها را دست مقتدر طبیعت، بسته بود...
"اینسو" و "آنسو"، همسو شده بود و خنیاگران مرگ، ساز شورانگیز رقص می کردند و زیر حصار طلایی آفتابِ داغ، و میان خیمه های سوزان، همه را به وعده ی شب نشینی مُردگان می خواندند!
هر آنچه بود از ابزار جنگ، خون، پیکرِ پاره پاره، جامه ی از هم دریده ی زنی روی توده های گِل، گوشواره و گوشپاره! با شمع رسواگر آفتاب، نفرت انگیزتر شده بود.
دیگر هیچ چیز جز ویرانه های در هم آمیخته با خون و تکه های غیرت و معرفت و انسانیت دیده نمی شد. آخر، خشمِ محبت سوزِ محنت ساز طبیعت را با "مقدسات"، کاری نبود!
آتش همچنان شعله می کشید و ظهر روشن را برای بازماندگان، شب تیره کرده بود، و "حیا"، روی تازیانه های چرخان و سرگردان، عرق می ریخت...
سیاهی انبوه، رقصان از صحرا می رفت و "بودها" را با خود می برد،
تا "نعل ها"ی خونین را،
به "سر درها"ی بی غیرتان برساند!!
🖤
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
اداره فوق برنامه و گردشگری
معاونت فرهنگی و اجتماعی
هدایت شده از کانون قرآن و عترت دانشگاه اراک
🏴درس هایی از عاشورا
#حسینیه_مجازی
#معاونت_فرهنگی_و_اجتماعی
#کانون_قرآن_و_عترت_دانشگاه_اراک
🏴🕊 @Quran_araku 🕊🏴