آرامجای .
_
--
از کودکی به نام حسین ، آشنا شدم
تا کم کَمَک به درد غمش ، مبتلا شدم !
این روز ها در من امیدی بسیار همراه با کمی اشک ، کمی درد ، کمی رنج ، و دلتنگی و بیحوصلگی بسیار پیدا میشود !
آرامجای .
_
--
می افتد از سر ِزین ؛ آفتاب و این یعنی
تمام عرش ِخدا خارج از مدار شدهست ..
تمام ِسفرهای پختگی و بالغ شدن از یک جدا شدن شروع میشود ؛
جدا شدن از احساس امنیت ، جدا شدن از حس قدرت ، جدا شدن از یک وابستگی و جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد !