آرامجای .
اگه لازم باشه گریه کنم؛ مفصل اشک میریزم! اما بعد از آن؛به همه خوبیها و هدفهایی که هنوز در زندگی
درد و رنجی که با گذشت سالیان دراز در روحش روی هم انباشه بود، او را مانند سنگ، محکم و سنگین کرده بود. کسی قدرت نداشت این سنگ را از جایش تکان دهد.
برشی از کتاب یک مشت تمشک
-اینیاتسیو سیلونه
#دیالوگکتاب
زندگی، مثل راه رفتن رو لبهِ تیغه !
محکم قدم برداری بریده میشی؛
شل قدم برداری میوفتی.
آرامجای .
من اقیانوسی بودم عمیق و پر زیبایی ! اما تو ؛ از کوسه ها میترسیدی #عکسنوشت
نمیدانم چنین حسی داشتهای یا نه؟!
اینکه بخواهی هزاران سال بخوابی
یا اصلا وجود نداشته باشی!
#عکسنوشت
یک چیزهایی هست ،
که شما هیچ وقت نخواهید فهمید ...
چیزهای به ظاهر کم اهمیتی مثلِ اینکه چه کسی ، در کدام تاریخ ، توی تونلِ شماره چندِ کدام جاده با گوش دادن به چه موسیقی ای یادتان کرده است ...