وقتی تمام هستی و خواسته ها و هدف هایت در همین دنیا خلاصه شود حتی از فکر کردن به مرگ هم بیزار میشوی
زیرا مرگ نقطه ی پوچی و شکافتن هر آنچه در ذهن برای خود بافته بودی میشود
اما اگر مرگ را نه به معنای مرگ بلکه به معنای حقیقت زندگانی ببینی هم نگاهت به این زندگی در پیله گوشتی و استخوانی تغییر میکند هم به آن زندگی حقیقی
چرا این چنین دخیل بسته ام به این تبار؟
واضح است
اگر من این دلخوشی ها را نداشتم دیگر چه حلاوتی داشت این زندگی سرشار از بهانه برای حال بد؟
و البته چه خوب دلخوشی هایی هستند این خانواده
اگر عشق اینان و کمکشان برای رسیدن به عشق خدا نبود معنی نداشت زنده ماندن و زندگی کردن
دلخوشی و حال خوب من وابسته به این خاندان است و راه و روش شان و اگر نباشد این دخیل بستن ها و مانوس شدن ها دیگر دلیلی ست برای دوباره نفس کشیدن؟
هدایت شده از 𝓜𝓲𝓻𝓪𝓬𝓵𝓮 ☫
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشودنیمهشبےگوشهیبینالحرمین منفقطاشکبریزمتوتماشابکنی(:؟️💔
خدایا
من عشق به تو را هم از تو میخواهم و عشق به عاشقان تو را و عشق به هر کاری که مرا به تو نزدیک کند
آرزو
به آن عکس خیره میشوم چشمانم گرمای اشک شان را به من هدیه می دهند و رضایتم را ازآن خود می کنند دوباره
نوشتم:
چه کار نکرده ای دارم برای انجام دادن؟
و جوابی که بهم داده شد: