امشب هوای نوشتن به سرم زده
شاید به خاطر زیاد کتاب خواندن است
یا شاید هم تاثیر شعر هایی ست که در دنیای کتاب، آمنه ( که درود خدا بر او باد ) می سراید و مینویسد
به هر حال میخواهم بنویسم و نمیدانم باید از چه بنویسم
دلم میخواهد باز آن بحث همیشگی را به میان بیاورم
اینکه برای چه خلق شده ام
اینترنت که آزاد شد تنها فرقی که برای من کرد دسترسی ام به تلگرام بود و آن کانال کوچکم
وقتی آنجا مینویسم که حالم خوب نباشد
یکی از نوشته هایم با این شروع شده بود:
(خدا سلام
یه سوال
دقیقا چرا منو خلق کردی؟)
و آخرش هم با این تمام شده بود که :
(ولی هرچی بیشتر دارم پیش میرم هدف هام داره بیخود تر و پوچ تر به نظر میاد مگر اینکه تو یهو منو بندازی توی دل اون هدف بزرگ)
از اون شبی که با گریه ی بی صدا اینها رو نوشتم خیلی میگذره و حالا من مانده ام و اینکه واقعا چرا من دارم نفس کشیدن توی این کره ی خاکی رو تجربه میکنم
اینکه وقتی به سرنوشت هایی که میتوانم در آینده داشته باشم فکر میکنم و از فکر کردن به آنها لذت نمیبرم فقط به خاطر کاهلی و سستی نیست، من بیش از هرچیزی به رابطه های بیرون از خانه علاقه مندم اما چیزی که آزارم میدهد این است که هیچ چیز نمیتواند آن عطش درونم را برای تاثیر بزرگ داشتن برطرف کند
به هیچ وجه نمیتوانم بپذیرم که من با آمدنم به این دنیا این همه سختی کشیده ام و سختی به وجود آورده ام که تنها جایی خارج از این خانه کار کنم و برای فردایم که حتی نمیدانم زنده خواهم بود یا نه تلاش کنم
اما هرچه فکر میکنم آن کاری که احساس کنم قرار است من را به کمالم برساند پیدا نمیکنم
برای همین است که خودم را سپرده ام به دست خدا
دیگر از برنامه ریختن برای آینده ای در داشتنش شک دارم خسته شدم
فقط میدانم تنها کاری که میتوانم اکنون بکنم این است که خودم را مهیا کنم
مهیا برای به سرانجام رساندن آن هدف بزرگ
نمیخواهم بعد مرگم به من بگویند نفس های تو دلیلی داشت اما تو خود، خود را مهیا نکردی تا از پس به انجام رساندن آن هدف بر آیی
چند وقت است که سلیقه ام همه را ناامید کرده
انگار تعریف من از زیبایی با همه فرق میکند
برای همین است که از خرید بیزارم
برای اینکه قرار است یک بار دیگر اینکه سلیقه ندارم به رویم آورده شود
خیلی وقت ها با خودم فکر کرده ام که اگر روزی من را تنها در مغازه ای رها کنند و بگویند خودت برای خودت چیزی بخر من چه میکنم و چه چیزی انتخاب میکنم صادقانه بگویم قطعا دست خالی از مغازه بیرون میایم
همیشه هرچه در نظرم زیبا بوده در نظر دیگران چیز دیگری نمایان میکرده و من این را هیچ وقت به زبان نیاورده ام
اگر با من به خرید بیایید میبینید که کم پیش میآید که بگویم چیزی زیبا یا مناسب است
تنها واکنش من در برابر چیز هایی که از آنها خوشم می آید این است که چند لحظه ای بیشتر نگاهشان میکنم
چون هر بار گفته ام که این هم خوب است با نگاه هایی سرشار از تعجب روبرو شده ام که میپرسند واقعا؟ برای خودت؟ و من به دروغ میگویم نه
و هربار که پافشاری کرده ام روی خواستن و یا نخواستن چیزی شکست خورده ام و در آخر باور کرده ام آن چیز بسیار زیباست
این چند وقت چندین نفر از سلیقه ام ایراد گرفته اند و اکنون من با خودم فکر میکنم که آخرین بار از سلیقه ی چه کسی ایراد گرفته ام؟
شاید اینکه همه من را بی سلیقه میدانند و من همه را باسلیقه به خاطر آن است که تعریفمان از زیبایی متفاوت است
از نظر من زیبا چیزی ست که در نظر کسی زیبا جلوه کند حتی اگر آن کس من نباشم
آن کیف آن لباس آن دستبند آن عبا
من به همه ی آنها گفتم زیبا درحالی که آنها در نظر من زیبا نبودن بلکه در نظر صاحبشان زیبا بودند و همین کفایت میکرد تا من هم به چشم زیبا به آن بنگرم