توی اتفاقات و ماجرای داستان کتاب غرق بودم که با ورق زدن کتاب ناگهان از اون دنیا پرت شدم بیرون
اول فکر کردم که شاید خودم آخرین باری که این کتاب رو خونده بودم برگه ای بینش گذاشتم اما فوری یادم افتاد آخرین کسی که این کتاب رو خونده دوستم بوده که کتاب رو روز آخر مدارس بهش امانت داده بودم
خلاقیت رو نگا
وای با متن کتاب هم هماهنگه
اصلا من عاشق این شیوه ی غافلگیر کردنشم
آخه من برای این کارای دوستم ذوق نکنم؟
پ.ن: خیل بهتر که اینجا هم ولم نمیکنی اصلا من شیفته ی این سمج بودنت هستم؛)
هنوز آخرین نگاهم به ضریح شش گوشه رو فراموش نکردم
همون نگاهی که برای آخرین بار همون طور که داشتم عقب عقب از درگاه در خارج میشدم خیره شده بود به ضریحش
نگاهی که الان تشنه اش هستم
امسال هم مثل هر سال با دیدن کسانی که فوج فوج میرن کربلا یه غوغایی توی وجودم برپا شده بود که نمیتونستم آرومش کنم
خودم رو با انواع کار ها سرگرم میکردم که دوری از حرم فراموشم بشه
یکی از اون کارها گوش کردن قصه های مهدوی بود
ولی امروز بین همون صوت ها یه صوت متفاوت پلی شد و ...
https://eitaa.com/elteja_tales/494
آرزو
گاهی واقعا آدم نیاز داره که نفهمه نه این که تظاهر کنه که نفهمیده
ای کاش ده سال کوچیک تر بودم
و شاید بیشتر...