eitaa logo
🍃روزمرگی آرزوبانو 🍃
1.3هزار دنبال‌کننده
926 عکس
635 ویدیو
0 فایل
✨️﷽✨️ آرزو هستم🙋🏻‍♀️ بانوی دهه هفتادی ساکن‌شهر یاقوت های سرخ ب خونه پر از انرژی مثبت من خوش اومدید 🏡 حال خوبت با من 🥰 روزمرگی هام تقدیم نگاه گرمتون🥰 اینجا هر کی میاد با لبخند وارد بشه😄😄 اگه کارم داشتی اینجام 😊👇 @rezuoo کپی ممنوع❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
هـــــــوا آفتابی ومــــلس☀️ باب لباس شستن🚿🧼🧺 مــــلافه های تشک وبالش ها و پتو مسافرتی گذاشــــتم بــــــشورم🫧 °
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
••💫•• دخترها من امروز انباری تکونی داشتم همیشه مواد خوراکی که اضافه هستن داخل یخچال انباری میزارم یخچال انباری رو تمیز کردم 🧽🧴 حبوبات احتکار شده کشف شد😜 ی مقدار از حبوبات رو میخوام خیس کنم بزارم فریزر که آماده داشته باشم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه راز شله زرد روضه رو میخوای بزن روی 💛😉 آب ۱۰ پیمانه ،عرق هل ۱ ق چ خ ،خلال بادام و پسته ،زعفرون غلیظ ½ پیمانه ،برنج ایرانی ۳ پیمانه ،شکر ۴.۴ پیمانه ،گلاب ½ پیمانه، کره ۵۰ گرم 𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷روزمَــــــــرِگی 𝄠✿⃟🏡 🧕🏻@arezuobano
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻🌻 اردلان رفت بین ارباب و مادرش ایستاد و مانع کتک خوردن بیشتر خان ننه شد ، ارباب گفت فکر کردی دوروزه رفتی شهر هر غلطی دلت میخواد میتونی کنی بعد از این خواستی چیزی نُشخوار کنی قبلش مزه مزه اش کن، حالا هم پاشو گورتو گم کن برو هر جهنمی که بودی .... تو تمام این چند سال عمری که از خدا گرفتم فقط این یک سال رو خوب زندگی کردمو در آرامش بودم و جنگ اعصاب نداشتم هر روز و هر ساعت مجبور نبودم غرغر تحمل کنم خان ننه که حالا به خودش اومده بود شروع کرد به نفرین کردن و ضجه زدن که تمام این کارا زیر سر این عفریته اس ... ماهوره که تو رو چیز خور کرده تا دست رو من بلند کنی و تو خونه رام ندی .... همینطور که با دعا و جادو از این خونه همه رو تاروند و خودش موند تا به خانواده ی گدا گشنه اش با خیال راحت برسه همون طور هم تورو طلسم کرده تا منو بزنی و از خونه بیرونم کنی و تو یک سال یه سراغی از من و پسرهات نگیری ارباب با حرفای خان ننه دوباره جوش آورد و خواست دوباره بهش حمله کنه که اردلان و ارسلان جلوش رو گرفتن و گفتن به شیطون لعنت بفرست خان ... آخه این کارها از شما بعیده ،خان دوباره برگشت سمت اتاقش و گفت یه چیزی میگم ختم کلام چون بحث با آدم کودن و از خود راضی راه به جایی نمیبره ،فقط اینو بدون تو انگشت کوچیکه ی ماهور هم نمیشی ،من تو این مدت فهمیدم ماهور یه فرشته اس و خدا چقدر ارسلان رو دوست داشت که همچین زن نجیب و بساز و مهربونی رو قسمتش کرد  🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 @arezuobano
🌻🌻  اونی که جادوگر و عفریته اس تویی که شوهر پیرت رو گذاشتی اینجا و به حرف مردم فکر نکردی و با خیال راحت رفتی پی قرتی بازیت تویی که پنجاه سال باهات زندگی کردم تا اسم شهر اومد منو زیر پا له کردی ... ولی ماهوری که جای نوه ی توئه پشت شوهرشو خالی نکرد و به خاطر منو ارسلان قید شهر رفتن رو زد،الانم دهن تو ببند وگرنه بد میبینی... ارباب درو بست و خان ننه همونجا روی پله نشست و زری رفت کنارش ولی من به بهانه ی دم کردن چای رفتم تو آشپز خونه از کتک خوردنش ناراحت نشدم که هیچ ،خوشحال هم شدم ... حقش بود ،باید طوری کتک میخورد که دیگه نایی برای حرف زدن و تیکه انداختن براش نمی موند دوباره با سینی چای برگشتم تو .... اردلان و ارسلان ننه رو دوره کرده بودن و داشتن بهش دلداری میدادن و میگفتن بابا پیر شده و کم حوصله ،وگرنه سابقه نداشته خان همچین کاری کنه، تو دلم گفتم خان بیچاره جونش به لبش رسیده و از دست این زن با این رفتارهای بچگونه اش خسته شده و حق داره ولی از ترس حرفی نزدم و سینی چای رو گذاشتم وسط و دوباره برگشتم که برای ناهار تدارک ببینم زری هم اومد تو آشپزخونه و شروع کرد به بشکن زدنو گفت تو این چند وقته که از اینجا رفتم تا الان انقدر از ته دل خوشحال نبودم 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 @arezuobano
🌻🌻  از حالت خوشحالی کردن زری خنده ام گرفته بود که یهو دیدم ارسلان جلوی در ایستاده ،قبل از اینکه زری چیزی بگه سریع پرسیدم ارسلان کاری داری، اونم گفت یه دستمال تمیز خیس میخوام که پیشونی ننه تمیز کنم .... دستمال رو دادم دستش و رفت زری بیچاره رنگش پریده بود پرسید به نظرت حرفامو شنید،گفتم فکر نکنم اگه شنیده باشه هم دروغ که نگفتی ،حقش بود زری یه نفس عمیق کشید و اومد کمک منو گفت ،ماهور ای کاش خان بابا از خر شیطون بیاد پایین و این عجوزه رو مجبور به موندن اینجا کنه ،اونوقت تو هم میتونی بیایی اونجا پیش هم باشیم، ولی اگه این عجوزه موندگار نشه اینجا و برگرده.... اومدن تو هم بی فایده اس ،چون هفت خط تر از قبل شده و حسابی همه مون رو میچزونه و رباب و خدیجه هم شدن کلفت زیر دستش و از خودشون هیچ اراده ای ندارن و همش جلوی این خم و راست میشن، چند باری رباب خواست برگرده روستا ولی خان ننه اجازه نداد و همش میگه به زودی ارسلان میاد و اونوقت میتونی باهاشون تو یه خونه زندگی کنی ،وظیفشه که به هر دوتاتون توجه کنه و فرق بینتون نذاره  و طبق سنت پیغمبر باید بینتون عادلانه رفتار کنه اگه بخواد خلاف این کاری کنه من میدونم و اون و تا آخر عمر یک کلمه هم باهاش حرف نمیزنمو شیرمو حلالش نمیکنم رباب و خدیجه هم با حرفهای این عجوزه خام میشن و بیشتر کُلفتیش رو میکنن باحرفهای زری ،بیشتراز قبل از دست خان ننه کفری شده بودم و اعصابم بهم ریخت،این همه سختی رو تحمل کرده بودم و همه رفته بودن شهر و من تو این روستا مونده بودم که در آخر هم برم با رباب و خدیجه که دشمن خودمو بچه هام بودن زندگی کنم ... کور خونده بود من به هیچ وجه زیر بار اینکه بخوام با خدیجه زیر یه سقف برم نمیرفتم 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
ماه رمضان یه حس عجیبه… یه حالِ خوبِ آروم که یهو میاد می‌شینه تو دل آدم. سحرهاش یه صفای خاص داره، افطاراش یه مزه‌ی دیگه. حتی یه لیوان آب هم اون موقع انگار بهترین نعمت دنیاست. انگار دل آدمو نرم‌تر می‌کنه؛ مهربون‌تر می‌شی، بیشتر حواست به بقیه‌ست، بیشتر حواست به خودت و خداست...🌙
⭐🌙 شبی که از شوق فردا خوابت نبره از خود فردا قشنگتره... اون شب رو برات آرزو می کنم... شب تون پر از آرامش☪️ 𝐉𝗼𝗶𝗻'𝐈𝗻↷روزمَــــــــرِگی 𝄠✿⃟🏡 🧕🏻@arezuobano