خواستند ریز و درشت روزگار را به ما بیاموزند،
فارغ از آنکه عمر ما از بازدم روزگار هم کمتر بود.
THتارا
در هر فلکی مردمکی میبینم
هر مردمکش را فلکی میبینم
ای احوال اگر یکی دو میبینی تو
برعکس تو من دو را یکی میبینم
مولانا_
اسرارِ اَزل را نه تو دانی و نه من
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پسِ پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من
خیّام