السلام ای محور هنگامهاش
ای همه حرف وصیتنامهاش
دید آرامی نشد آشفته او
ای ستون خیمهای که گفته او
یارت ای یار خراسانی چه شد
ای صبا ، دست سلیمانی چه شد ...؟
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بندِ سیم و بندِ زر
کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
مولانا_
ما را بی سلاح به میدانِ جنگ بردند؛
اما این دشمن بود که گریخت
آنجا بود که فهمیدیم سلاح ما ترس دشمن از جان برکف بودن و شجاعت ماست .