هدایت شده از •تلنگرانہ•
-
میگـفـت :
دیگه یه جاهایی کاری از دست ِ
تراپیست و مشاور انگیزشی
برنمیاد ...
فقط باید سر بذاری به خاک ُ بگی :
" یا ابالغوث ادرکنی "
-
اتل متل یه بابا
كه اون قدیم قدیما
حسرتشو می خوردن
تمامی بچه ها...
*
اتل متل یه دختر
دردونه باباش بود
بابا هرجا كه می رفت
دخترش هم باهاش بود...
*
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود...
*
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش...
*
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی...
*
چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش...
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برنگشتنش...🌹🌹
چقدر دور هم این شعر رو میخوندیم
چقدر برای بچه یتیم ها خوندیم...
همگی خودمون هم شدیم بچه یتیم!!
واقعا بابای مهربونی داشتیم...