حوالی پاییز
لافِ عشقت گر چه شیرین بود اما بعدِ تو عاشقی دیگر ندارد حرمتی در پیش من . .🙂💔
یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
حوالی پاییز
ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی من به خاک افتادم اما این
انحنای روح من
شانههای خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم،
شکسته است…
قیصر امین پور
#شعر
تحملش وحشتناک است!
دیدن آدمهایی که سعی می کنند خودشان را زیادی خوب نشان دهند.
به نظرتان همین که فقط آدم باشیم کافی نیست؟
حوالی پاییز
لافِ عشقت گر چه شیرین بود اما بعدِ تو عاشقی دیگر ندارد حرمتی در پیش من . .🙂💔
در آخرین نامهاش به او نوشت:
«و اگر بارِ دلتنگیهایم
شانههایم را خم کند،
باز هم به سویِ تو برنمیگردم.»