طبیعیه این وقت شب یادم میاد کارای عقب افتادم رو انجام بدم؟!😂🥱🫠
مثلا یادم میاد کتابمو نخوندم ، دورمو ندیدم و کلی کار دیگه 😂
مثلا خونه و خونواده مسئولین رو میبردیم جنوب ِایران تا با تماام وجود معنای آتشبس و تفاهم و مذاکره رو حس کنن.
پیش به سوی بیت رهبری جدید 😭😭
و زیارت آقای شهید مون در کنارِ زیارت آقا جانم امام رضا
چشمهایت را ببند.
این بادِ داغِ جنوب را روی پوستت حس کن، بادی که از میانِ ترکش ها میگذرد و هنوز بوی نانِ مادر را دارد.
پادگانها پر از پوتینهایست که دیگر صاحبی ندارند.
مادرها هنوز دم در ایستاده اند، با چشمی که التماس میکند.
آمریکا موشک میاندازد، اما موشکها اینجا را بلد نیستند.
بلد نیستند که زیر هر آوار، یک لبخند خوابیده.
بلد نیستند که هر سنگِ این خاک، یک اسم دارد.
جوان ها رفتند، اما نفسشان هنوز توی کوچه ها پیچیده.
صدای خنده شان توی باد است، توی اذان صبح، توی گریه ی مادرهایی که با چادرشان خاک را جارو میکنند.
پایان جنگ؟
پایان جنگ وقتی است که مادری، بی آنکه پسرش را بشمارد، چای بریزد.
وقتی که بچه ها، به جای موشک، بادبادک بشمارند.
اما تا آن روز...
ما میمانیم.
با دل های خونین، با چشمانی که بارانی شده، با دست هایی که هنوز همدیگر را میگیرند.
جنوب، این قلبِ کبودِ ایران، میتپد.
با هر موشک، یک تپشِ دیگر.
با هر اشک، یک نفسِ دیگر.
چون ما از خاکستر بلند شده ایم،
و خاکستر، همیشه بوی صبح میدهد.
جنوب پاره تن ایران 🖤😔