eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
با محمد بد صحبت میکنه ها خیلی مظلومه خیلی لوسه ننر هست من که بدم میاد 🍀 ببین اگه دوباره پارت دوم رو بخونی میبینی که محمد سرش داد زده و دلش رو شکونده باران هم نمیتونه با این موضوع کنار بیاد الان هم که داری میخونی محمد هم معذرت خواهی نکرد
واییی دلم گرفت 🍀 :))
چرا انقدر غمگین😭😭😭 🍀 این تازه حالا مونده جاهای غمیگنش😂😂
خیلی قشنگه 🍀 ممنونم :))
میگن منتظر معشوق بودن سخته ولی من میگم منتظر پارت بعدی رمان موندن سخت تره😄😂 🍀 چقدر قشنگ گفتی منم منتظرم دیگران هم پارت بدن😂😂😂
یعنی امشب هم پارت میخواین؟
ذهن خالی
یعنی امشب هم پارت میخواین؟
خوب مثل اینکه نمیخواین ❤️
وای نه ارو خدا بفرست کل خانوادم و معتاده این رمان کردم هرشب باید برای خواهرم بگم تا بخوابه بفرس تروخدا 🍀 یاقمر بنی هاشممممم😂😂
پنج نفر میدین تا پارت بعدی رو بزارم🍀
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۶ دیدی نماندی پای غم من بعد از تو یادت شد همدم من میرقصد آت
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۷ دختر بابا باران خانم چشام رو که باز کردم عین برق گرفته ها از جام بلند شدم بابا پریدم بغلش خداروشکر که نرفتین خداروشکر که پیشمین بابا صورتم رونوازش کرد وگفت قربونت پاشو پاشو وقت نمازه باصدای باز شدن دراتاق چهره مامان باهمون چادر گل گلیش لای در نمایان شد حاج اقا نمیای نماز قضا میشه ها چرا الان میام بابا جانم میشه جماعت بخونیم چرا که نه حتما وضو که گرفتم چادر نمازم رو سرم کردم مامان پشت بابا من هم بغل مامان بعد نماز بابا رو به روی من نشست و گفت بابا دیگه وقت رفتنه قول بده توی هر شرایطی قوی باشی نذار هیچی واسه رسیدن به هدف هات موانع بذاره بغضی عجیب توی گلوم نشست و گفتم بابا میشه نرین مامانم دست پر مهرش رو گذاشت روی دستم گفت دخترم هر متولدی مرگی هم داره ما از اون بالا هوات رو داریم ولی من میخواستم پیشم باشین نه اون بالا اشکم سرازیر شد و بابا ادامه داد دخترم تو به ما قول بده که هیچ وقت کم نیاری باشه بابا؟ باشه قول خوبه خیالمون راحت شد خانم دیگه وقت رفتنه برای اخرین بار بابا پیشونیم رو بوسید مامانم لپم رو همین که رسیدن دم در برای آخرین بارپریدن تو بغلشون و گریه کردم نمیتوستم باور کنم که اخرین بار میبینمشون از بغلشون که اومدم بیرون دیگه رفتن باران : باران باصدا یه نفر چشام رو اروم اروم باز کردم محمد بود باران جان بلند شو نمازت قضا میشه الان بدون هیچ حرفی بلند شدم بعد وضو چشمم به چادر نماز مامان و جانماز بابا افتاد این دوتارو برداشتم چادر مامانم رو سر که کردم یاد حرفش افتادم که میگفت مگه خودت چادر نداری که چادرمن رو سر کردی یا یاد بابا افتادم که میگفت این همه جانماز چرا جانماز من بعد سلام نماز محمد نشست کنارم و گفت من معذرت میخوام که سرت داد زدم تو فقط سرم داد نزدی بلکه دلم رو هم شکوندی بدجوری هم شکوندی جانماز رو جمع کردم و رفتم توی اتاقم در رو هم بستم پشت در نشستم و شروع کردم به گریه کردن اره کار من بعد مامان بابا شده گریه و زاری شده بی قراری ولی من میخوام برگردم به دوساعتی که مامان بابام و توخواب دیدم _________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۷ دختر بابا باران خانم چشام رو که باز کردم عین برق گرفته
پ.ن :من معذرت میخوام:)) پ.ن:قول بده قوی بمونی:)) ________________ معذرت خواهی گر بکنی دل شکسته ام رو میخوای چی کار کنی ذهن خودم _______________ شنوای نظرات شما: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313