eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
بی معرفت نباشین😢
حق میگه که: مرا در کودکی شوق دگر بود خیالم زین حوادث بی خبر بود
نظر بدید تاپارت بعدی رو بدم بدون نظر پارت نمیدم
سلامم من الان بعد چند روز اومدم چک کردم چنل رو انقدر قشنگ مینویسی و دقیق دلم نمیاد هیچی بگم ولی هیچی نگم هم نمیشه خلاصه که ممنون ازت🥲 🌺🌺 ممنون خوشحال شدم که خوشتون اومده
من چرا دلم برا محمد میسوزه؟ باران یکمییی کوچولو زیاده روی نکرد؟ 🌺🌺 بله زیاده روی کرد
پس برای مایی که نظر میدیم پارت نمیدی دختر؟😅🥲💔 🌺🌺 حیف که دلم نمیاد خشک و تر و باهم بسوزن 🤣🤣🤣
تو و قلمت ؟ آرامش ذهن ما🤌 🌺🌺 لطف دارین🌱
پارتتت میخوایمممم 🌺🌺 الان میدم
مارا پارت نمیدهی ؟ 🌺🌺 چرا میدم
فقط بدون اگر کسی هم چیزی نگه من و میگم و میگم که قلمت زیادی خوبه 💙 🌺🌺 ممنونم ❤️❤️
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 13 باران بعد یه نفس کشیدن و اروم شدن سوار شدم به جلوم خیره شدم سکوتی بین ما حاکم ب
سهم من از تو پارت :14 باران +باران باصدای فاطمه به خودم اومدم جانم +امروز حواسم بهت هستا اصن دل نمیدی به درس خوبی؟ اره چطور؟ رنگت پریده دختر پاشو بریم پیش خانم صادقی خوبم فاطمه الکی شلوغش نکن +چی چی حالت خوبه پاشو پاشو بریم بااصرار فاطمه رفتیم پیش خانم صادقی تامن و دید به تخت اشاره کرد تا بشینم فشارم رو که گرفت گفت : فشارت اومده پایین از صبح چیزی خوردی اره خوردم بیا این قرص رو بخور اگر میخوای بری خونه میتونم با مدیرت صحبت کنم میشه صحبت کنید؟ اره فاطمه گفت من برم وسایلت رو جمع کنم سرم رو به نشانه تایید تکون دادم خانم صادقی هم بعد چند دقیقه اومد و گفت گفتن میتونی بری ولی قبلش با خانواده ات هماهنگ کن توی دلم پوزخندی زدم و توی دلم گفتم هِه خانواده خانواده من حدود دوهفته زیر خاکن پتوشون جنسی از سنگ قبر بالششون جنسی از سنگِ باصدای خانم صادقی به خودم اومدم باران جان حواست کجاست چی کارمیکنی میری خونه اره من برم زنگ بزنم از خانم عسکری واسه زنگ زدن اجازه گرفتم منم شماره خونه خودمون و گرفتم و وانمود کردم که باعطیه صحبت کردم و بهش خبر دادم بالخره اجازه خروج مدرسه رو گرفتم منتظر فاطمه بودم. که کیفم رو بیاره همین که ازش گرفتم بازوم و گرفت وگفت : نمیخوای به داداشت بگی ؟ من دیگه داداشی ندارم فاطمه بازوم و از حصار دستش جدا کردم و راه افتادم به سمت خونه ولی حوصله خونه رو نداشتم برای همین راهم رو به سمت بهشت زهرا کج کردم نمیدونم. چی باید بهشون میگفتم میگفتم سر محمد داد زدم دلش رو شکسته ام از خوندم روندمش کلی حرف هام  یه فاتحه شد اشک هام با صلوات یکی شد اعصابم  خورد شد اینجاهم نتوست من و اروم کنه برای همین پاشدم و به سمت خونه راه افتادم همین که وارد کوچه شدم یکی صدام کرد باران خانم برگشتم تا صاحب صدارو ببینم صورتش رو پوشونده بود بله خودمم بفرمایید رسول: محمد گفته بود ساعت 12 باران تعطیل میشه برای همین ساعت 11ونیم بهم مرخصی ساعتی داد تا بتونم بیام دنبالش فهمیدم که یه مشکلی بین این دوتا افتاده ای کاش میشد باران کوتاه بیاد همینطوری که. توی ماشین منتظر بودم تازنگشون بخوره برام یه پیام اومد تابیام بازش کنم صدای زنگ مدرسه توی خیابون ها پیچید پیاده شدم تا باران رو ببینم باران رو بین جمعیت ندیدم ولی یه دفعه رفیق باران رو. دیدم رفتم جلوتر صداش کردم فاطمه خانم اونم باصدای من برگشت وگفت عه سلام خوبین ممنون امروز باران نیومده مدرسه؟ چرا اومده بود ولی توی زنگ دوم حالش بد بود اجازه گرفت رفت خونه خونه ؟! اره باشه ممنون خواهش میکنم بارفتنش سریع سوار شدم تابیام به محمد زنگ بزنم روشنک زد الو روشنک اگه کارت واجب نیست بعدا زنگ بزن الو رسول کجایی نفس نفس میزد جلوی مدرسه باران چطور باران رو اوردن بیمارستان زخمی شده بدم زخمی شده سریع خودت رو برسون بیمارستان یاخداااااا باشه گوشی رو قطع کردم و سریع راه افتادم دلشوره داشتم هرچی سوره وذکر بلد بودم میخوندم تابلایی سر باران نیاد _____________________________