eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
18 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
پس برای مایی که نظر میدیم پارت نمیدی دختر؟😅🥲💔 🌺🌺 حیف که دلم نمیاد خشک و تر و باهم بسوزن 🤣🤣🤣
تو و قلمت ؟ آرامش ذهن ما🤌 🌺🌺 لطف دارین🌱
پارتتت میخوایمممم 🌺🌺 الان میدم
مارا پارت نمیدهی ؟ 🌺🌺 چرا میدم
فقط بدون اگر کسی هم چیزی نگه من و میگم و میگم که قلمت زیادی خوبه 💙 🌺🌺 ممنونم ❤️❤️
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 13 باران بعد یه نفس کشیدن و اروم شدن سوار شدم به جلوم خیره شدم سکوتی بین ما حاکم ب
سهم من از تو پارت :14 باران +باران باصدای فاطمه به خودم اومدم جانم +امروز حواسم بهت هستا اصن دل نمیدی به درس خوبی؟ اره چطور؟ رنگت پریده دختر پاشو بریم پیش خانم صادقی خوبم فاطمه الکی شلوغش نکن +چی چی حالت خوبه پاشو پاشو بریم بااصرار فاطمه رفتیم پیش خانم صادقی تامن و دید به تخت اشاره کرد تا بشینم فشارم رو که گرفت گفت : فشارت اومده پایین از صبح چیزی خوردی اره خوردم بیا این قرص رو بخور اگر میخوای بری خونه میتونم با مدیرت صحبت کنم میشه صحبت کنید؟ اره فاطمه گفت من برم وسایلت رو جمع کنم سرم رو به نشانه تایید تکون دادم خانم صادقی هم بعد چند دقیقه اومد و گفت گفتن میتونی بری ولی قبلش با خانواده ات هماهنگ کن توی دلم پوزخندی زدم و توی دلم گفتم هِه خانواده خانواده من حدود دوهفته زیر خاکن پتوشون جنسی از سنگ قبر بالششون جنسی از سنگِ باصدای خانم صادقی به خودم اومدم باران جان حواست کجاست چی کارمیکنی میری خونه اره من برم زنگ بزنم از خانم عسکری واسه زنگ زدن اجازه گرفتم منم شماره خونه خودمون و گرفتم و وانمود کردم که باعطیه صحبت کردم و بهش خبر دادم بالخره اجازه خروج مدرسه رو گرفتم منتظر فاطمه بودم. که کیفم رو بیاره همین که ازش گرفتم بازوم و گرفت وگفت : نمیخوای به داداشت بگی ؟ من دیگه داداشی ندارم فاطمه بازوم و از حصار دستش جدا کردم و راه افتادم به سمت خونه ولی حوصله خونه رو نداشتم برای همین راهم رو به سمت بهشت زهرا کج کردم نمیدونم. چی باید بهشون میگفتم میگفتم سر محمد داد زدم دلش رو شکسته ام از خوندم روندمش کلی حرف هام  یه فاتحه شد اشک هام با صلوات یکی شد اعصابم  خورد شد اینجاهم نتوست من و اروم کنه برای همین پاشدم و به سمت خونه راه افتادم همین که وارد کوچه شدم یکی صدام کرد باران خانم برگشتم تا صاحب صدارو ببینم صورتش رو پوشونده بود بله خودمم بفرمایید رسول: محمد گفته بود ساعت 12 باران تعطیل میشه برای همین ساعت 11ونیم بهم مرخصی ساعتی داد تا بتونم بیام دنبالش فهمیدم که یه مشکلی بین این دوتا افتاده ای کاش میشد باران کوتاه بیاد همینطوری که. توی ماشین منتظر بودم تازنگشون بخوره برام یه پیام اومد تابیام بازش کنم صدای زنگ مدرسه توی خیابون ها پیچید پیاده شدم تا باران رو ببینم باران رو بین جمعیت ندیدم ولی یه دفعه رفیق باران رو. دیدم رفتم جلوتر صداش کردم فاطمه خانم اونم باصدای من برگشت وگفت عه سلام خوبین ممنون امروز باران نیومده مدرسه؟ چرا اومده بود ولی توی زنگ دوم حالش بد بود اجازه گرفت رفت خونه خونه ؟! اره باشه ممنون خواهش میکنم بارفتنش سریع سوار شدم تابیام به محمد زنگ بزنم روشنک زد الو روشنک اگه کارت واجب نیست بعدا زنگ بزن الو رسول کجایی نفس نفس میزد جلوی مدرسه باران چطور باران رو اوردن بیمارستان زخمی شده بدم زخمی شده سریع خودت رو برسون بیمارستان یاخداااااا باشه گوشی رو قطع کردم و سریع راه افتادم دلشوره داشتم هرچی سوره وذکر بلد بودم میخوندم تابلایی سر باران نیاد _____________________________
فکر کنم باید بند بساطم رو جمع کنم برم
من ز دنیا، تو را برگزیدم رنج بی حد بپایت کشیدم تا شود سبز، باغ امیدم جان ز تن رفت و نیرو ز پایم شاملو
یه چند نفر اینور بدین تاپارت بعدی روبذارم
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :14 باران +باران باصدای فاطمه به خودم اومدم جانم +امروز حواسم بهت هستا اصن دل نم
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوجه حضور خودم در بیمارستان شدم گلوم خشک شده بود تشنه ام بود اخرین من اینجا چی کار میکنم من که بهشت زهرا بودم اون مرد چی ؟ اون مرد رو کسی دید که دستگیرش کنه ؟ یا فقط لب جوب بودم افتادم ؟ ای کاش یکی بیاد من و بین این همه سوال های بی جواب بکشه بیرون فاطمه: حالم خیلی بد بود ترجیح داده بودم بیام بیرون تا یه هوایی بخورم چه بلایی سرش اومده نه نمیتونم اتفاقی که افتاده رو هضم کنم اون چه کارهایی قرار بود بکنه وقتی یاد حرف هامون میافتم گریه ام میگیره من چی کار کنم ؟ بهش بگم یاکتمان کنم اگه کتمان کنم خودش میفهمه که ای خدا خسته ام فلش بک به چند ساعت قبل رسول: خودم رو با هول و ولا رسوندم به بیمارستان از بخش اطلاعات پرس وجو کردم که باران تو اتاق عمل نمیدونم چجوری خودم رو به در اتاق عمل رسوندم کسی نبود یا هنوز نیومده. یه کمی که صبر کردم دیدم محمد داره میاد جلو منم رفتم جلو +محمد چیزی دستگیرتون شد؟ _نه رسول از باران چی خبری شده؟ +نه منم الان رسیدم از وقتی که روشنک زد ساعت 12 بود تا خودم رو روسوندم شده 12:45 دقیقه الان ساعت 2 ولی خبری از باران نیست روشنک بالخره از اتاق عمل اومد بیرون +روشنک حالش چطوره؟ _اومدم این و بگم دوباره برم تو فقط تا میتونی دعاکنید واسش داره بامرگ دست وپنجه میکنه خشکم زده بود و نفهمیده بودم کی روشنک رفت داخل ای کاش من و تنها نمیذاشت نشسته بودم روی صندلی سرم رو به دیوار تکیه دادم چشمم به در اتاق عمل بود کی باران میاد بیرون از این اتاق یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت چهار بود پنج ساعت تو اتاق بود پنج ساعتی که واسه من قد پنج سال داره طول میکشه ______________________