eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کنم باید بند بساطم رو جمع کنم برم
من ز دنیا، تو را برگزیدم رنج بی حد بپایت کشیدم تا شود سبز، باغ امیدم جان ز تن رفت و نیرو ز پایم شاملو
یه چند نفر اینور بدین تاپارت بعدی روبذارم
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :14 باران +باران باصدای فاطمه به خودم اومدم جانم +امروز حواسم بهت هستا اصن دل نم
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوجه حضور خودم در بیمارستان شدم گلوم خشک شده بود تشنه ام بود اخرین من اینجا چی کار میکنم من که بهشت زهرا بودم اون مرد چی ؟ اون مرد رو کسی دید که دستگیرش کنه ؟ یا فقط لب جوب بودم افتادم ؟ ای کاش یکی بیاد من و بین این همه سوال های بی جواب بکشه بیرون فاطمه: حالم خیلی بد بود ترجیح داده بودم بیام بیرون تا یه هوایی بخورم چه بلایی سرش اومده نه نمیتونم اتفاقی که افتاده رو هضم کنم اون چه کارهایی قرار بود بکنه وقتی یاد حرف هامون میافتم گریه ام میگیره من چی کار کنم ؟ بهش بگم یاکتمان کنم اگه کتمان کنم خودش میفهمه که ای خدا خسته ام فلش بک به چند ساعت قبل رسول: خودم رو با هول و ولا رسوندم به بیمارستان از بخش اطلاعات پرس وجو کردم که باران تو اتاق عمل نمیدونم چجوری خودم رو به در اتاق عمل رسوندم کسی نبود یا هنوز نیومده. یه کمی که صبر کردم دیدم محمد داره میاد جلو منم رفتم جلو +محمد چیزی دستگیرتون شد؟ _نه رسول از باران چی خبری شده؟ +نه منم الان رسیدم از وقتی که روشنک زد ساعت 12 بود تا خودم رو روسوندم شده 12:45 دقیقه الان ساعت 2 ولی خبری از باران نیست روشنک بالخره از اتاق عمل اومد بیرون +روشنک حالش چطوره؟ _اومدم این و بگم دوباره برم تو فقط تا میتونی دعاکنید واسش داره بامرگ دست وپنجه میکنه خشکم زده بود و نفهمیده بودم کی روشنک رفت داخل ای کاش من و تنها نمیذاشت نشسته بودم روی صندلی سرم رو به دیوار تکیه دادم چشمم به در اتاق عمل بود کی باران میاد بیرون از این اتاق یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت چهار بود پنج ساعت تو اتاق بود پنج ساعتی که واسه من قد پنج سال داره طول میکشه ______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوج
پ ن داره بامرگ سروپنجه میکنه پ ن تشنه ام بود پ ن نظرات زیاد باشه ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ شنوای نظرات شما ناشناس اول https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 ناشناس دوم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mpb7r6t&btn=%D8%B0%D9%87%D9%86.%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C
رمانت ضعیفه همش دنبال اینی که بین محمد باران رو بهم بزنی اصلا از محمد احوالش نمینویسی که او هم داره سختی میکشه اوهم پناهشو از دست داده ولی اومدی اولش از بی پناهی باران بعدش که با محمد دعوا کردن قلبشو شکوند بعدش که بیهوش شد رفت اتاق عمل باران باید بفهمه که تنها پناهی که الان داره محمده نه که همش دعوا کنن 🌺🌺🌺 داری اشتباه میکنی باران یه چیز هایی دیده که نمیتونه حرف های محمد رو باور کنه بعدشم ممنون که رو راستی😅
توی پارت14معلوم نیست چه بلایی سر باران اومده که زخمی شده چرا رفته بیمارستان روشنا کیه رسول کیه خودت که میدونی که هر رمانی نظراتی داره یا انتقادی داره از من ناراحت نشو دوستانه بهت گفتم بیا رمان رو پاک کن از اول بنویس اسم رمان رو تمیز و مرتب بنویس قسمت هارو مرتب بنویس که اسم رمان، قسمت ها با متن تداخل نداشته باشه 🌺🌺 ممنونم بابت نظرت ولی قرار نیست ازهمون اول مشخص کنم چه بلایی سر باران اومده قراره توی پارت های بعدی مشخص کنم بعد درباره شخصیت ها هم باید بگم که فعلا نمیتونم عکس دانلود کنم کمی صبر کنید
بیا برای پارت ها هشتگ بزن که خواننده بتونه پارت هارو پیدا کنه و هر کدام از پارت ها که از نظر شخیت هست رو بیا توی پرانتز بذار که خواننده بتونه با اون شخصیت ارتباط بگیره مثلا این ☆باران☆ اینجوری خواننده قشنگ با شخصیت ارتباط میگیره 🌺🌺 ببین عزیزم این کار رو کردم ولی هشتک نزدم