ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوج
پ ن داره بامرگ سروپنجه میکنه
پ ن تشنه ام بود
پ ن نظرات زیاد باشه
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شنوای نظرات شما
ناشناس اول
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ناشناس دوم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mpb7r6t&btn=%D8%B0%D9%87%D9%86.%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C
رمانت ضعیفه
همش دنبال اینی که بین محمد باران رو بهم بزنی اصلا از محمد احوالش نمینویسی
که او هم داره سختی میکشه اوهم پناهشو از دست داده
ولی اومدی اولش از بی پناهی باران بعدش که با محمد دعوا کردن قلبشو شکوند بعدش که بیهوش شد رفت اتاق عمل باران باید بفهمه که تنها پناهی که الان داره محمده نه که همش دعوا کنن 🌺🌺🌺 داری اشتباه میکنی باران یه چیز هایی دیده که نمیتونه حرف های محمد رو باور کنه بعدشم ممنون که رو راستی😅
توی پارت14معلوم نیست چه بلایی سر باران اومده که زخمی شده چرا رفته بیمارستان
روشنا کیه رسول کیه
خودت که میدونی که هر رمانی نظراتی داره یا انتقادی داره
از من ناراحت نشو دوستانه بهت گفتم
بیا رمان رو پاک کن از اول بنویس اسم رمان رو تمیز و مرتب بنویس قسمت هارو مرتب بنویس که اسم رمان، قسمت ها با متن تداخل نداشته باشه 🌺🌺 ممنونم بابت نظرت ولی قرار نیست ازهمون اول مشخص کنم چه بلایی سر باران اومده قراره توی پارت های بعدی مشخص کنم بعد درباره شخصیت ها هم باید بگم که فعلا نمیتونم عکس دانلود کنم کمی صبر کنید
بیا برای پارت ها هشتگ بزن که خواننده بتونه پارت هارو پیدا کنه و هر کدام از پارت ها که از نظر شخیت هست رو بیا توی پرانتز بذار که خواننده بتونه با اون شخصیت ارتباط بگیره
مثلا این
☆باران☆
اینجوری خواننده قشنگ با شخصیت ارتباط میگیره 🌺🌺 ببین عزیزم این کار رو کردم ولی هشتک نزدم
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوج
سهم من از تو
پارت :16
رسول:
خسته شدم از بس سکوت کردم و رفتم کنار محمد نشستم و گفتم :
میشه بگی چه خبره ؟
حتما باباران بحث کردی نه؟
سرچی ؟ واسه چی ؟ میدونی چرا این اتفاق افتاد ؟
یه نفس عمیق کشید و گفت:
امون بده
باران ماجرا رو فهمیده حتی اینم فهمیده که جونش درخطره برای همین بهت گفتم بری دنبالش که بلایی سرش نیاد ولی فکرش رو نمیکردم بخواد بپیچونه مدرسه رو
رفته بودم توشک همونطوری که توشک بودم گفتم
چجوری فهمیده؟
موضوع رو مفصل توضیح داد
موضوع رو که فهمیدم نمیدوستم کی رو مقصر بدونم حالم از بوی بیمارستان دیگه بهم میخوره برای همین اومدم توی حیاط بیمارستان
بارون زد
بارونی که یاد آوره روزی بود که باران به دنیا اومده بود
فلش بک به گذشته:
محدثه خانم:
باصدای بارون چشام و باز کردم
توی اتاق بیمارستان پنجره داشت بارون داشت میوگد
باصدای در روم و برگردوندم دیدم محمد و رسول اومدن
به به ببین کیا اومدن سلام خوبین
محمد :سلام به خوبی شما
رسول :ماهم خوبیم. بابا کو ؟
حتما پیش دخترش دارن خلوت میکنن دوتایی
هردو میزنن زیر خنده که باصدای مصطفی به خودمون میایم
خوبه بخندین ان شالله همیشه بخندین
خندمون بیشتر شد
خانم چطوره
خوبم
خداروشکر
رسول:بابا اسم خواهرمون و چی میذارین؟
#مصطفی
باحرف رسول رفتم توفکر و به سمت پنجره حرکت کردم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
میخواستم اسمش رو بذارم فاطمه ولی به دنیا اومدنش باخودش برکت اورده اسمش رو میذاریم باران
محدثه زیر لب گفت
باران .... چه اسم قشنگی و به و موقعی
و بلند گفت
خوبه دوستش دارم
برگشتم سمتش رو پیشونیش روبوس کردم
پایان فلش بک
رسول:
اون از به دنیا اومدنش اینم از اینکه داره با مرگ سر و پنجه میکنه چی کارکنم خدایا جونش رو نجات بده
ازت خواهش میکنم برگرده
خدایا چی کار کنم ازم نگیریش دلخوشیمه باران
________________________
شنوای نظرات شما
ناشناس اول
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ناشناس دوم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mpb7r6t&btn=%D8%B0%D9%87%D9%86.%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C