ذهن خالی
سهم من از تو پارت :21 محمد: باصدای عطیه از فکر اومدم بیرون جانم عطیه گریه کردی چرا اینجوری؟ بادستای
سهم من از تو
پارت :22
فاطمه:
_نه مامان همه روبراهه
+..
_نه قربونت نگران نباش حالش خوبه
+..
_باشه قربونت
اقا اینا رو حساب میکنید
+..
باشه چشم
خداحافظ
+خانم رمزتون چنده
_2029
بفرمایید
ممنونم
بعد از گرفتن خرید ها از مغازه زدم بیرون و وارد بیمارستان شدم نزدیک اتاق باران که شدم
دیدم درش بازه
ترسیدم من که میخواستم برم درش بسته بود که
باترس وارد شدم تخت خالی بود یه سرنگ خالی افتاده بود روی زمین باتمام سرعت رفتم به بخش اطلاعات
#سعید
دلم تاب نیاورده بود پاشده بودم رفته بودم بیمارستان تا باران رو ببینم دلم واسش تنگ شده بود همین که رسیدم رفیق باران داشت گریه میکرد و دورش هم پلیس بود پا تند کردم
با ترسی که توی چهره ام بود گفتم
فاطمه خانم چیشده ؟
چیزی نمیگفت
فاطمه خانم میشه بگین چیشده دارم میمیرم از نگرانی
فاطمه خانم که اشک هاش و پاک کرد وگفت
با ...باران نیست بردنش
برای چند لحظه نفسم بالا نمیومد یعنی چی که باران نیست
یه نفر معلوم بود که سرگزد اومد جلو گفت
جناب لطفا برای تنظیم شکایت بیاین بیمارستان
سرم رو به علامت تایید تکون دادم
ولی در اول فرصت به محمد. زنگ زدم
بعد چندتا بوق بالخره برداشت
الو محمد
الو سلام اقا سعید محمد توی حیاطِ الان گوشی رو میدم بهش
عطیه خانم سلام یه اتفاقی افتاده
چه اتفاقی
راستش باران رو بردن نمیدونم کیا ولی خواهش میکنم سریع بهش بگین بیاد بیمارستان
باشه باشه حتما
گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم
_________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :22 فاطمه: _نه مامان همه روبراهه +.. _نه قربونت نگران نباش حالش خوبه +.. _باشه ق
پ.ن:خبری از باران نیست
پ.ن:به نظرتون بعدی کی میتونه باشه؟
پ.ن:شمابگین نفر بدی کی باشه
________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :22 فاطمه: _نه مامان همه روبراهه +.. _نه قربونت نگران نباش حالش خوبه +.. _باشه ق
سهم من از تو
پارت 23
محمد:
سریع لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت بیمارستان
موتور رو یه گوشه پارک کردم پا تند کردم سمت بیمارستان که یه دفعه یه چیز محکم به سرم برخورد کرد
و دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق
#رسول
بعد اینکه محمد باهام تماس گرفت خودم رو رسوندم بیمارستان موتور محمد و که دیدم فهمیدم اون خودش رو زودتر ازمن رسونده بیمارستان همین که میخواستم برم داخل محوطه بیمارستان صدای زنگ گوشی میومد یه نگاه به دور و بر انداختم
این .. این گوشی محمد بود
گوشی رو برداشتم و راه افتادم سمت حراست تا حکم رو به مامور روبه نشون بدم تا بتونم دور بین هارو چک کنم همین که وارد شدم نگهبان ها بیهوش افتاده بودن خودم دست به کار شدم
ای لعنت بهش تمامی فیلم هارو پاک کرده
زنگ زدم به سعید
الو رسول معلوم هست کجایی
اره توی اتاق نگهبان خودت رو برسون اینجا
باشه
گوشی رو قطع کردم نشستم پشت سیستم و دست به کار شدم ببینم میتونم فیلم هارو برگردونم یا نه
یه دفعه در با شدت باز شد سریع برگشتم ودیدم که سعیدِ
چه خبرته مگه سر اوردی؟
رسول چه کار کردی ردی پیدا کردی
هنوز نه یه خبر بد
چه خبر بدی ؟
محمد رو هم بردن
چی ....چی میگی
گوشیش رو بهش نشون دادم وگفتم
گوشیش مثل اینکه از جیبش افتاده
هوففففففففففففف حالا چی میشه ؟
نمیدونم فقط باید بریم سایت
خیلی خوب من زنگ میزنم به فرشید و داوود
باشه
#باران
بعد چندبار پلک زدن بالخره دیدم درست شد میخواستم تکون بخورم که نمیتونستم من واورده بودن توی یه اتاق تاریک باکلی وسایل که معلوم بود واسه شکنجه اوردن
ای کاش میتونستم تکون بخورم ولی به صندلی بسته بودنم
گوشام و تیز کردم انگاری چند نفرداشتن به اینجا نزدیک میشدن برای اینکه متوجه نشن من بیدار شدم خودم وزدم به خواب
انگار یه نفری رو اورده بودن داشتن میبستنش
برای همین یه کم صبر کردم تابرن چشام و باز کنم
صدای قفل در اومد برای همین که مطمئن شدم رفتن چشام و بازم کردم با دیدن صحنه رفتم تو شوک اون....او...اون محمدِ
اون ...داداش منِ
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 23 محمد: سریع لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت بیمارستان موتور رو یه گوشه پارک کر
پ.ن :اون داداش منِ
پ.ن: وسایل شکنجه :)
پ.ن: به نظرتون باران با محمد آشتی میکنه ؟
__________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن :اون داداش منِ پ.ن: وسایل شکنجه :) پ.ن: به نظرتون باران با محمد آشتی میکنه ؟ __________________
یعنی میشه این ناشناس پربشه از نظر 😔