ذهن خالی
آنچه خواهید خواند : بااینکه ازش ناراحت بودم ....ولی اون لحظه دلم میخواست شونه هاش بشه پناهم از جام ب
انچه خواهید خواند:
-از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شد رَحِمت رو از دست بدی
این حرف هاش مانند شوکر بود ومن نفسم بالا نمیومد ومحمدی که تااین لحظه شاهد ماجرا بود
_اگه برادرم توی این ماجرا گناهکارِ نصف این ماجرا هم تو باعث و بانی این کاری
باعث. شدی که هم مامان بابام بمیرن
هم بچه دار نشم وحالا اینجاییم متوجه شدی؟
سر یه پارت هعی میام مینویسم هعی دست بر میدارم واقعا نمیتونم. تکمیلش کنم از بس غم انگیزه و تلخِ:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 32 #فاطمه فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم
سهم من از تو
پارت 33
# باران
روی صندلی نشسته بودم نمیدونستم باز چه نقشه ایی دارن
استرس گرفته بودم نمیدونم واسه چی
سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم بالخره در باز شد
فردین:
_حالتون چطوره ؟
بدون اینکه منتظر بمونم محمد جوابش رو بده گفتم
+والا ماکه خوبیم ولی تو تا کی میخوای مارو اینجا نگه داری ؟ خسته نشدی بابا مسخره بازی در نیار دیگه یا بزن کارمون و تموم کن یا ولمون کن میبینی که برادرم واست هیچ کاری نمیکنه
یه پوز خند زد و گفت
_ میدونی در عجبم
+در چه موضوعی متعجبی؟
-از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شدرَحِمت رو ازدست بدی
حرفش سنگین بود نمتونستم حرفش رو باور کنم یعنی من
_درسته
یه تار از ابروم و دادم بالا گفتم:
+چی درسته؟
_از اینکه نمیتونی بچه دار بشی
این حرفاش مثل شوکر بود و من نفسم بالا نمیومد
ومحمدی که تا این لحظه شاهد ماجرا بود باتمام قدرت گفت
بس کن فردین اون کاری رو که گفتی رو میکنم فقط کافیه که خواهرم رو ازاد کنی
دوباره پوز خند زد
میخواست حرف بزنه که من گفتم
+اگه برادرم توی این ماجرا گناهکارِ نصف این ماجراهم تو باعث و بانی این کاری هم باعث شدی که مامان بابام بمیره هم من بچه دار نشم هم اینجاییم حالا متوجه شدی
جدی شد و رفت
#سایت
#آقای عبدی
داشتم با فلشِ بازی میکردم نمیدونم این کار درست بود یانه ولی این کار ریسک زیادی داشت اگه باعث بشه که دستگاه ها ویروسی بشن چی
زنگ زدم به علی. گفتم و سریع بیاد
بعد چند دقیقه اومد
+سلام آقا بامن کاری داشتین
_سلام علی اره بشین
+جونم آقا
_علی راستش یه کاری هست ولی خیلی ریسکِ
+چه کاری
فلش رو میذارم روی میز و میگم
_این و رفیق باران داده (وتوضیح ماجرا)
+راستش اقا همونطور که گفتین خیلی ریسکیه
ولی من یه تمام تلاشم و میکنم نگران نباشین
_ممنون علی
بابرداشتن فلش به سمت در رفت
_فقط علی جان
+جان
_نمیخوام از این موضوع سعید و رسول. باخبر باش شاید این موضوع هیچ ربطی به پیدا شدن محمد و باران نداشته باشه
+خیالتون راحت چیزی نمیگم
_ممنون
+فعلا
بارفتن علی خیره شدم به قاب عکس دونفره من وطاها چقدر دلم واست تنگ شده
___________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 33 # باران روی صندلی نشسته بودم نمیدونستم باز چه نقشه ایی دارن استرس گرفته بودم
پ.ن:جوری که حامیِ برادرشِ:)
____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن:جوری که حامیِ برادرشِ:) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
سلامم خوبی؟ ممنونن بابت رمان قشنگتتت میشه سریع پارتای بعدیو بزاریی میخوایم بفهمیم قراره چی بشه بالاخره
سلام ممنون شما خوبی
حتماااااا
ذهن خالی
انچه خواهید خواند: -از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شد رَحِمت رو از دست بدی این حرف هاش مانن
انچه خواهید خواند :
اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد حادثه ایی رخ داد که منطق زمان را شکست
ذهن خالی
انچه خواهید خواند : اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد
اخ یزیدی درد بی درمان یزیدیییی🔪
ذهن خالی
پ.ن:جوری که حامیِ برادرشِ:) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
https://eitaa.com/aroundfall/353 الحمدالله ممنونم ممنونن منتظریمااا
دلم نمیاد پارت 34 رو بذارم اخه خیلی حیفِ نظرات کمه 🤣👀
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 33 # باران روی صندلی نشسته بودم نمیدونستم باز چه نقشه ایی دارن استرس گرفته بودم
سهم من از تو
پارت 34
#محمد
میخواستم. باهاش صحبت کنم ولی نمیدونستم چی بگم
میخواستم لب باز کنم که فردین باز اومد تو
باران تو این چند ساعت فقط سکوت کرده بود و به یه نقطه خیره شده بود
فردین:اصن دلم نمیومد که خواهرت رو اینجوری ببینم ساکت و اروم شلوغ میکرد بهتر بود نه
_فردین ساکت شو
+میدونی الان دیگه فایده نداره که باهامون همکاری کنی یا نه چون در هر صورت میخوام نباشی
میخوام وجودت رو از روی زمین پاک کنم شاید اینجوری باران امنیت داشته باشه
ته دلم یهو خالی شد
#سایت
#رسول
توی این چند روز همش داشتم به تمام دوربین های راهنمایی رانندگی و بیمارستان و داشتم مرورمیکردم که ببینم میتونم یه ردی پیدا کنم یانه ساعت 12شب هم گذشته بود و خبری نمیتوستم پیدا کنم
خسته شده بودم خستهههههه ولی اگر میدونستم که سالمن یانه خیالم راحت میشد حداقل باتمرکز بیشتر میتونستم دنبالشون میگشتم
#راوی
اتاق در در غلیظ ترین حالتِ خود،تنها بانورِ لرزان مشعلِ بازجو زنده بود. بازجو ،با آرامشی که گویی ازاعماقِ تاریکی بیرون کشیده شده بود،میلگرد را درمیانِ شعله ها نگه داشت.
فلزِسیاه،آرام آرام زیرِ نگاه سردِاو ،تغییر ماهیت می داد؛ابتدا به رنگ نارنجیِ تند وسپس در اوج حرارت،به سپیدیِ. درخشان و وحشتناکی بدل شد که گویی خودِ آتش بود
محمد ، درمیان زنجیر ها چشمانش را چنان محکم بست که گویی با بسته شدن پلک ها ، میتوانست از روبرو شدن با آن مرگِ آهنین جلوگیری کند.
امادر همان لحظه ای که میلگردِسوزان ، بالرزشی مرگبار،به سمت سینه او نزدیک میشد ،حادثه ایی رخ داد که منطق زمان را شکست
______________________