ذهن خالی
https://eitaa.com/aroundfall/434 افرین دختر خوب #شیرکاکائو 😊❤️
https://eitaa.com/aroundfall/435 فداتشم عزیزدلم دوست که دارم... ولی اینجوری زحمتت هدر میره فکر کنم بی انصافی بشه من زودتر بفهمم که میام لو میدم 😂😂😂 عههه بچه رو اذیت نکنینن دیگه نظر بدیننن دعا میکنم هرکی نظر نده سوسک بره تو شلوارش😂😂 #شیرکاکائو
ای ادم زرنگ🤣🤣
افریننن از اون سوسک بالدارها🤣🤣
ذهن خالی
پ.ن:کما:) پ.ن:اخه سنی نداره که:) پ.ن:نظر ندید یا خودم و میکشم یا باران رو میفرستم سینه قبرستون 🤣🤣🤣 _
https://eitaa.com/aroundfall/437 افرینن ارهه دقیقا از همون سوسکاا حالاا خود دانید😂😂 #شیرکاکائو
🤣🤣🤣
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 37 #سعید باران و محمد رو به بیمارستان رسوندیم رسول هم چون یه زخم سطحی برداشته ب
سهم من از تو
پارت 38
#فلش بک به گذشته
#رسول
دستم و از جلوی چشام برداشتم عصبی شده بودم و به سمت فردین حمله ور شدم برای اینکه دوباره شلیک نکنه. بعد اینکه باهم درگیر شدیم بعد چند دقیقه با چاقو بی هوا دستم و برید. میسوخت بعد از در گیری و حسابی کتک خوردن من ومحکم کوبید به زمین ماشه اسلحه رو کشید و گذاشت روی پیشونیم چشام و بستم. صدای تیر توی اتاق پیچید ولی سوزشی احساس نمیکردم چشام و باز کردم دیدم که فردین از دهنش داره خون میچکه ویه دفعه پرت شد روی زمین با دیدن سعید آب دهنم رو قورت دادم
سعید :توبرو دنبال باران بگرد
بلند شدم و دنبال باران گشتم از اتاقی که محمد توش بود اومدم بیرون بغلش یه اتاق بود وارد. شدم باران داشت میلرزید پهلوی باران خون میومد. معلوم بود که با اسلحه تیر زدن
ای لعنت بهت
پس تیر دوم به بود که از اتاق باران میومد و تیر فردین خطا نرفته بود باران رو تکنسین ها بردن من جرئت دست زدن بهش رو نداشتم
#پایان فلش بک
#بیمارستان
#اتاق محمد
#رسول
+تمام ماجرا همین بود محمد زیادی خودت رو خسته نکن پرونده دیگه تموم شد
_هوفففف خداروشکر الان حال بارن چطوره؟
اب دهنم رو قورت دادم چی میگفتم بهش
+اممم راستش ... راستش
یه دفعه در باز شد سعید. بود
_من. شما دوتارو تنها میذارم
از اتاق میرم. بیرون میرم ولی از جواب دادن طفره رفتم تصمیم گرفتم برم پیش باران
لباس مخصوص رو پوشیدم . نزدیک تختش شدم چقدر قلبم از این وضعی که باران داشت قلبم مچاله شد
اروم دستش رو گرفتم ونوازشش کردم
#سعید
وارد اتاق که شدم معلوم بود که رسول داره فرار میکنه منم ماجرا رو گفتم محمد هم سکوت کرده بود به یه جا زل زده بود منم یه تکون ریزش دادم وگفتم
+محمد حالش خوب میشه بابا انقدر نگران نباش
_هوففففف ای کاش میشد بری پیشش
+میری حالا غصه نخور
یه دفعه در باز شد عطیه خانم از نماز خونه بود منم ترجیح میدادم که تنها باشن و با گفتن (من تنهاتون میذارم )رفتم بیرون
___________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 38 #فلش بک به گذشته #رسول دستم و از جلوی چشام برداشتم عصبی شده بودم و به سمت فر
پ.ن:جرئت دست زدن به باران رو نداشت:)
پ.ن:پرونده بالخره تموم شد:)
پ.ن:ببخشید که امروز کم بود خیلی خسته ام:)
______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
شده احساس اضافی بودن کنید
یا شده احساس کنید طرف جوری جوابتون و بازور میده
یا شده. حس کنید که اصن بودنتون اضافیه
یا اصن حس کردید که ایتا جای شما نیست و به این فکر کردین که ایتاتون و پاک کنید
اگه نه خوش به حالتون
ولی من از این حس مطمئنم که باید برم