ذهن خالی
پ.ن:جرئت دست زدن به باران رو نداشت:) پ.ن:پرونده بالخره تموم شد:) پ.ن:ببخشید که امروز کم بود خیلی خست
سلام اشکال نداره حالت خوبه
چشم شاید شب بفرستم
ذهن خالی
پ.ن:جرئت دست زدن به باران رو نداشت:) پ.ن:پرونده بالخره تموم شد:) پ.ن:ببخشید که امروز کم بود خیلی خست
https://eitaa.com/aroundfall/444 اره همه شو حس کردم،همشونو 🙂 پیش میاد... دنیا ارزش نداره غصه نخور بابااا کجا باید بری؟ من اومدم تازه بابااا میخوای دق بدی برو... من زود وابسته میشم. نکن😂 #شیرکاکائو
اره میدونم که میگذره:)
نه حالا حالا هستم 🤣🤣
ذهن خالی
پ.ن:جرئت دست زدن به باران رو نداشت:) پ.ن:پرونده بالخره تموم شد:) پ.ن:ببخشید که امروز کم بود خیلی خست
https://eitaa.com/aroundfall/449 واا چراا؟ ناراحت شدمم کهه عههه بفرست دیگه #شیرکاکائو
شب ان شالله میفرستم
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 38 #فلش بک به گذشته #رسول دستم و از جلوی چشام برداشتم عصبی شده بودم و به سمت فر
سهم من ازتو
پارت 39
#رسول
به صورتش خیره شده بودم چقدر مظلوم خوابیده بود یه پوزخندی زدم اگه الان بابا زنده بود میگفت باز شما سه تا برادر نتونستین از خواهرتون مراقبت کنید ای کاش بابا واقعا الان پیشمون بود اشک هام و پاک کرده بودم
#فلش بک به 6سال پیش
#طاها (پدر )
کلید رو انداختم توی قفل در وارد خانه که صدای داد و بیداد باران و رسول. وسعید هم میشنیدم
وارد که شدم باران سریع خودش رو پشت من قایم
کرده بود.
رسول وسعید وایسادن و سلام کردن
بچه نفس نفس میزد و گفت:
سلام بابا خوش اومدید به موقع اومدید بابا این دوتا میخوان من و اذیت کنن
منم باخنده گفتم
مگه چی کار کردی که میخوان اذیتت کنن
رسول اون هم که نفس نفس میزد گفت تیشرت بنده رو و با ادکلن خوشبوی سعید برداشته و استفاده کرده
سعید ادامه داد
بعدشم من که شیفت. بودم یه عکس درست کرده من و بایه زن دیگه درست کرده. واسه سعیده که چی من شیفت نیستم و پیش یه نفرم اخه باران این چه کاریه
باران که نفسش جا اومده بود دست به کمر شد و گفت
صبرکنید منم از خودم دفاع کنم
باباآقاسعید من بهشون گفتم که بستنی بخرن چون دیشب با این اقا(اشاره کرده به رسول) بستنی های. من و خوردن
بعد من به آقا رسول گفتم که پاستیل بخره که نخریده الان واقعا حقشون نبود که یه خورده ادب بشن.
یه لبخندی زدم. و گفتم
اینکه کار سه تاییون بد بود نباید این کار رو میکردین حالا باران شما زنگ بزن به سعیده معذرت خواهی کن بابت این کاری که کردی بعدشم بگو بیاد باهم شام بخوریم
باران سرش رو انداخت پایین و گفت
راستش بابا من و سعیده باهم دست به یکی کرده بودیم که سعید رو اذیت کنیم
با صدای بلند خندیدم وگفتم
پس من شماسه تا رو تنها میذارم
#باران
با این حرفم که سعید سرخ شده بود منم گفتم
شبیه لبو شدی نکن اونکار رو
یه دفعه به سمتم. خیز برداشت اومدم فرار کنم که انگشت پام خورد. به پایه مبل صدام رفت روی هوا
اخخخخخخخ
سعید. و رسول که هول زده اومدن سمتم
بابا با جدیت گفت
چیشده
بابا سعید افتاد دنبالم پام خورد به پایه مبل
با اخم و جدیت رو کرد. به سعید وگفت
حالا اون شوخی کرده چرا هولش میکنی
هم تو و رسول به خاطر اینکه باران رو اذیت کردین و بهش آسیب وارد کردید امشب هرچی باران بگه باید همون و هم شام بخرین هم خوراکی هایی روکه. خواسته ونخریدین براش میخرین
منم مخفیانه لبخند و زدم و توی دلم گفتم
نقشه ام گرفت
سعید و رسول دیگه هیچ حرفی واسه گفتن نداشتن گفتن
سعیدباحالت کنایه گفت :شام چی میخوری پرنسس. کوچولو
منم دستام و بردم پشت و گفتم
مرغ سوخاریییی با ملخفات.
سعید حیف که بابا گفت وگرنه حالت رو میگرفتم
رسول بیابریم خرید کنیم
رسول :باشه
باران :ته تغاری نیستین که درک کنید
دوتاشون یه چشم غره ایی اومدن که ترجیح دادم سکوت کنم
#پایان فلش بک
#سعید
_اره واقعا اون شب خیلی خوب بود
ولی رسول موافقی از وقتی که وارد سایت شدیم و سرمون هعی شلوغ وشلوغ تر شد و برای باران وقتی نذاشتیم و دیگه از ما نه خوراکی میخواد نه بهمون التماس کنه که بشینیم فیلم ببینیم چقدر اون روزا زود گذشت
+اره واقعا خیلی زود گذشت
دلم واسه اونموقع ها تنگ شده
________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 39 #رسول به صورتش خیره شده بودم چقدر مظلوم خوابیده بود یه پوزخندی زدم اگه الان باب
پ.ن :واقعا کاش میشد برگشت به زمان قدیم:)
______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن :واقعا کاش میشد برگشت به زمان قدیم:) ______________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/432
قربونت خنده شیطانی 🤣🤣
ممنونن اشناس جدیدِ ایتا؟
منظورتونه؟