eitaa logo
ذهن خالی
93 دنبال‌کننده
41 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 38 #فلش بک به گذشته #رسول دستم و از جلوی چشام برداشتم عصبی شده بودم و به سمت فر
سهم من ازتو پارت 39 به صورتش خیره شده بودم چقدر مظلوم خوابیده بود یه پوزخندی زدم اگه الان بابا زنده بود میگفت باز شما سه تا برادر نتونستین از خواهرتون مراقبت کنید ای کاش بابا واقعا الان پیشمون بود اشک هام و پاک کرده بودم بک به 6سال پیش (پدر ) کلید رو انداختم توی قفل در وارد خانه که صدای داد و بیداد باران و رسول.  وسعید هم میشنیدم وارد که شدم باران سریع خودش رو پشت من قایم کرده بود. رسول وسعید وایسادن و سلام کردن بچه نفس نفس میزد و گفت: سلام بابا خوش اومدید به موقع اومدید بابا این دوتا میخوان من و اذیت کنن منم باخنده گفتم مگه چی کار کردی که میخوان اذیتت کنن رسول اون هم که نفس نفس میزد گفت تیشرت بنده رو و با ادکلن خوشبوی سعید برداشته و استفاده کرده سعید ادامه داد بعدشم من که شیفت. بودم یه عکس درست کرده من و بایه زن دیگه درست کرده. واسه سعیده که چی من شیفت نیستم و پیش یه نفرم اخه باران این چه کاریه باران که نفسش جا اومده بود دست به کمر شد و گفت صبرکنید منم از خودم دفاع کنم باباآقاسعید من بهشون گفتم که بستنی بخرن چون دیشب با این اقا(اشاره کرده به رسول) بستنی های. من و خوردن بعد من به آقا رسول گفتم که پاستیل بخره که نخریده الان واقعا حقشون نبود که یه خورده ادب بشن.  یه لبخندی زدم. و گفتم اینکه کار سه تاییون بد بود نباید این کار رو میکردین حالا باران شما زنگ بزن به سعیده معذرت خواهی کن بابت این کاری که کردی بعدشم بگو بیاد باهم شام بخوریم باران سرش رو انداخت پایین و گفت راستش بابا من و سعیده باهم دست به یکی کرده بودیم که سعید رو اذیت کنیم با صدای بلند خندیدم وگفتم پس من شماسه تا رو تنها میذارم با این حرفم که سعید سرخ شده بود منم گفتم شبیه لبو شدی نکن اونکار رو یه دفعه به سمتم. خیز برداشت اومدم فرار کنم که انگشت پام خورد. به پایه مبل صدام رفت روی هوا اخخخخخخخ سعید. و رسول که هول زده اومدن سمتم بابا با جدیت گفت چیشده بابا سعید افتاد دنبالم پام خورد به پایه مبل با اخم و جدیت رو کرد. به سعید وگفت حالا اون شوخی کرده چرا هولش میکنی هم تو و رسول به خاطر اینکه باران رو اذیت کردین و بهش آسیب وارد کردید امشب هرچی باران بگه باید همون و هم شام بخرین هم خوراکی هایی روکه. خواسته ونخریدین براش میخرین منم مخفیانه لبخند و زدم و توی دلم گفتم نقشه ام گرفت سعید و رسول دیگه هیچ حرفی واسه گفتن نداشتن گفتن سعیدباحالت کنایه گفت :شام چی میخوری پرنسس. کوچولو منم دستام و بردم پشت و گفتم مرغ سوخاریییی با ملخفات. سعید حیف که بابا گفت وگرنه حالت رو میگرفتم رسول بیابریم خرید کنیم رسول :باشه باران :ته تغاری نیستین که درک کنید دوتاشون یه چشم غره ایی اومدن که ترجیح دادم سکوت کنم فلش بک _اره واقعا اون شب خیلی خوب بود ولی رسول موافقی از وقتی که وارد سایت شدیم و سرمون هعی شلوغ وشلوغ تر شد و برای باران وقتی نذاشتیم و دیگه از ما نه خوراکی میخواد نه بهمون التماس کنه که بشینیم فیلم ببینیم چقدر اون روزا زود گذشت +اره واقعا خیلی زود گذشت دلم واسه اونموقع ها تنگ شده ________________________
ای کاش میشد بقیه هم نظر میدادن از 100 نفر فقط یه نفر داره نظر میده😢
ذهن خالی
پ.ن :واقعا کاش میشد برگشت به زمان قدیم:) ______________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/432
قربونت خنده شیطانی 🤣🤣 ممنونن اشناس جدیدِ ایتا؟ منظورتونه؟
چرا لف ؟
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 39 #رسول به صورتش خیره شده بودم چقدر مظلوم خوابیده بود یه پوزخندی زدم اگه الان باب
سهم من از تو پارت 40 یک هفته بعد امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده تصمیم گرفتم. قبل اینکه برم دفتر یه سر به باران بزنم ماشین و که پارک کردم وارد بیمارستان شدم بعداز طی کردن راهرو بالخره رسیدم به بخش تی سیو لباس مخصوص رو پوشیدم و وارد اتاق شدم لبه تخت نشستم و دستش رو نوازش کردم +نمی خوای بیدارشی باران خانم قهری نمیخوای داداشات و ببینی دارم جون میدم دیگه نمیتونم تورو تو این وضعیت ببینمت راستی امروز اول مهرِ پاییز از راه رسید ولی تو هنوز چشمات رو باز نکردی نُه روز دیگه تولدتِ پاشو قربونت بهت قول میدم وقتی بیدار شدی همه چی رو واست جبران کنم فقط کافیه که چشمات رو باز کنی نمیدونم کی به اشکام اجازه ورود رو دادم روشنک خانم وارد اتاق شد و گفت سلام آقا محمد منم اشکام و پاک کردم و گفتم سلام زنداداش خوبین باهمون لبخند همیشگیش گفت بله ممنون به باران خیره شد وگفت +خداروشکر وضعیتش عادی شده حتی بهتر از قبل _این یعنی ... +این یعنی ممکنِ یکی دوروزِ دیگه بهوش بیاد با این حرف روشنک خانم دلم قرص شد و خداروشکری زیر لب گفتم و بعداز خداحافظی راه افتادم سمت دفتر رویا پدر:باران چشمات رو بازکن بابا بارن:بابا پدر:جانم قربون اون ذوقت برم بارن:اینجا چی کار میکنید مادر:اومدیم ملاقات دخترم باران :مامان پدر :دخترم ما همه چی رو دارم میبینیم و دیدیم که چه اتفاقی هم واست افتاده ولی به اندازه کافی داداشات دارن درد میکشن و به اندازه کافی عذاب وجدان دارن برگرد پیششون مادر با همون چادر مشکی که گل های بزرگ روی تمام پارچه نقش بسته بود اومد جلو ودست باران روگرفت و حرف پدر رو ادامه داد:دخترم قربونت برم من میدونم تنهایی سخته ولی داداشات هم نمیخواستن همچین اتفاقی برات بیافته میدونم ولی تو از پس همه اینا بر میای دلخوری ؟قبول دلخور باش ولی اون ها جز تو کسی رو ندارن وتو جز اونا کسی رو نداری هوای همدیگه رو داشته باش عزیزم مخصوصا داداشات رو باران:یعنی نیومدین  دنبال من ؟ یعنی نمیخواین من و ببرین پیش خودتون ؟ پدر:میدونی اگه تورو ببریم عزیز جون چی ؟ پس بچه های خاله. سمیه چی؟ کسایی که تورو دوست دارن چی میشه پس ؟ باران:باشه میمونم ولی میشه اگه شد زود به زود بیاین به خوابم پدر:بهت نمیتونیم قول بدیم ولی چشم پدر باران رو بغل کرده و مادر هم به جمع انها اضافه شد پیشونی دختر رو میبوسن و حالا وقت خداحافظیِ دختر با بغض رفتن پدر ومادرش رو نگاه. میکنه چقدر دردناک رفتن کسانی  را برای آخرین بار تماشا میکنی که دیگه برگشتی وجود نداره. دختر با دستاش اشک هاش رو پاک میکنه باران. باران میشنوی صدام یکی داشت صدام میکرد ولی نمیتونستم صاحب صدا رو تشخیص بدم به زور داشتم چشام رو بازمیکردم یه نور سفید داشت اذیتم میکرد ولی بعد از چندبار پلک زدن بالخره چشام و باز کردم روشنک بود داشت صدام میکرد _خوبی باران نای حرف زدن نداشتم باسرم تایید کردم ولی به زور لب هام و از هم تکون دادم.و گفتم +تش .. نمه _باشه با دستمال دوردهنم رو خیس کرد من برم دکترت رو صدا کنم ِ حوصله حرف زدن نداشتم برای همین باسر تکون دادم و رفتنش را تماشا کردم وقتی تنها شدم به خوابی که دیدم داشتم فکر میکردم به رفتن مامان بابا به بوی خوبشون که هنوز توی اتاق پخش شده بود زل زده بودم به سقف وقتی دکتر رسید معاینه ام میکرد بعد از معاینه کردن دکتر صحبت کرد و رفت ولی جون حرف زدن داشتم میخواستم سوال هایی رو که توی ذهنم دارن رژه میرن و بپرسم __________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 40 یک هفته بعد #محمد امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده تصمیم گرفتم.
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:) پ.ن:وبالخره بعد یه هفته باران خانم بهوش اومدن ________________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741