ذهن خالی
پ.ن:دلم واسش تنگ شده :) ________________________ شنوای نظراتون https://abzarek.ir/service-p/msg/432
ببخشید خیلی درگیر بودم این چند روز
🙂
نه
نه روحی نه جسمی
https://eitaa.com/62435533/19075
میتونم بگم که دست مریزاد واقعا کیف کردم بارمان افتخار:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 42 #رسول به سعید و آقای عبدی گفتم که میرم یه سر به باران بزنم اونا موافقت کردن بعد
سهم من از تو
پارت 43
#باران
کنار سنگ قبر نشسته بودم خیره به اسم مامان بابا
نگاه های سنگین محمد رسول و سعید و روم. احساس میکردم ولی سعی کردم بی تفاوت باشم وبهشون نگاه. نکنم
پهلوم تیر میکشید سعی میکردم که نشون ندم
گل هارو اروم اروم با یه دستم پرپر میکردم و میچیندم روی سنگ قبر
مراسم که تموم شد بعد خداحافظی و اینکه ادرس تالار رو دادیم رفتن
محمد برگشت گفت :
خوب بریم
شما برین من میخوام یه کم تنها باشم
باشه رسول از دور مراقبته
همونطوری که. خیره شده بودم به سنگ قبر سرم رو تکون دادم
رسول اومد نزدیک وگفت
من میرم تو ماشین
وبازم سرم رو تکون دادم
از اینکه مطمئن شدم رفتن و تنها شدم نشسته ام روی سنگ دست کشیدم. سعی کردم که یه نفس عمیق بکشم ولی یه بغض نمیذاشت راحت نفس بکشم سخت بود
بابغض لب زدم
بابا باباییی کجایی دلم واست تنگ. شده
شب ها اینجا سرد نیست؟ سردت نمیشه
بابا این روزا خیلی به آغوشت نیاز دارم نمیای پیشم
بابا دیدی چه بلاهایی سرم اومده
نه میتونم مامان بشم
دستم زخم شده و بعضی موقع ها درد میگیره
پهلوم گلوله خورده و جاش میسوزه
بابا همه این اتفاقات بعد تو افتاد
بابا وقتی تو بودی نمیذاشتی یه اتفاقی واسم بیافته
ولی بیا و ببین چه بلایی سرم اومده
بغضم بالخره ترکید و با هق هق ادامه دادم
بابا امروز حال منم مثل رقیه اس دارم بی قرارم
به آغوشت نیاز دارم چرا رفتی
بابا بابایی من خسته شدم ببین دیگه لبخند روی صورتم نیست
بابا التماست میکنم برگرد پیشم
دلم آغوشت رو میخواد
باهام بد تاشده
دلم شکسته
دلم پراز غصه اس
دارم میسوزم و میسازم بابا ای کاش منم توی ماشین بودم ای کاش منم با خودتون میبردید
باباااا به آغوشت نیاز دارممم
بعداز کلی گریه کردن سوار ماشین شدم رسول هم راه افتاد
تکیه دادم به صندلی و به بیرون خیره شدم اصن این سکوتی که بینمون قرار گرفته بود و دوست نداشتم ولی چی داشتیم میگفتیم
من از درد هام بگم ؟
یا از اینکه نمیتونم بهشون تکیه کنم بگم
ای کاش حداقل مامان نمیرفت
با وایسادن ماشین ازفکر اومدم بیرون یه نگاهیی به دور و بر انداختم و گفت
رسیدیم بیابریم
رسول
جونم
با این حرفش ابی بود وروی آتیش قلبم ولییی
میشه من همین توماشین بمونم اصن حوصله ندارم بیام بالا
خطر داره باران
صندلی ماشین و خوابوندم و گفتم
نگران نباش فقط میخوام بخوابم همین
باشه پس من در رو قفل میکنم
باشه
بعد اینکه پیاده شد و در ماشین و قفل کرد
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 43 #باران کنار سنگ قبر نشسته بودم خیره به اسم مامان بابا نگاه های سنگین محمد رسول
پ.ن:وباران که به آغوش باباش احتیاج. داره:)
_____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
نه آهنگ
نه غذا خوردن
نه فیلم دیدن
نه خواب
نه چت کردن
نه پست گذاشتن
نه پارت گذاشتن
هیچکدوم حالم واونجوری که باید خوب کنه نمیکنه🦦