eitaa logo
ذهن خالی
94 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل اینکه پارت نمیخواین
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 23 محمد: سریع لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت بیمارستان موتور رو یه گوشه پارک کر
سهم من ازتو پارت :24 دلم میخواست صداش کنم ولی. ولی الان جاش نبود که بخوام دلخوریم و نشون بدم برای همین باصدایی گرفته گفتم دا بغض نمیذاشت داداش خطابش کنم ولی ولی اون داداشم بود دوباره تلاش میکنم داداش..... داداش محمد نفهمیدم کی اجازه سر خوردن اشک هام و دادم ای کاش الان دیدم و تار نمیکردن داداش...... داداش توروخدا بیدار شو صداهای اطرافم برام مبهم بود متوجه چیزی نمیشدم تنها چیزی که متوجه میشدم یکی بهم میگفت داداش بالخره دیدم و درست کردم اون باران بود بچه ترسیده بود بابیدار شدن من یه نفس عمیق کشیده بود +حالت خوبه محمد ؟ _اره عزیزم توخوبی؟ چیزی نگفت فقط سرش رو به علامت تایید تکون داد +باران اذیتت نکردن؟ _فعلانه +خوبه اگه اتفاقی واسه من افتاد فقط تحمل کن تا پیدامون کنن نترسی ها باشه _من از چیزی نمیترسم فقط امیدوارم قبل اینکه اتفاقی بیافته برامون پیدامون کنن +منم امیدوارم از استرس پام وهعی تکون میدادم امیدوارم قبل اینکه دیر بشه پیداشون کنیم فرشید و داوود هم یه ساعتی میشد اومده بودن سایت داشتن کمک میکردن یه ردی پیدا کنیم منم تمامی فیلم های بیمارستان رو داشتم ردیابی میکردم تا بتونم سرنخی پیدا کنم +رسول _جانم داوود +یه خبر صندلیم رو برگردوندم سمتش _چیشده؟ +یه جنازه پیدا شده و مشخصاتش رها 27 ساله پرستار بیمارستان امام خمینی بوده بعد امروز شیفتش بوده ولی به دلیل اینکه گفته مریضِ نرفته بیمارستان ولی یه چیز جالب ِ _چی؟ +اینکه همون ساعت 8شب که باران ربوده شده یه نیم ساعت قبل همکارهای اون بیمارستان رهارو میبینن و بعد از اون اتفاق دیگه کسی رها رو نمیبنن _یعنی کار این پرستار بوده وبعد کشتنش +برای اینکه ردی ازشون جا نمونه _هووففففففففففففففففففففف +هوففف نداره رسول جان ما دوماه داریم برای این پرونده زحمت میکشیم ولی به هیچ جا نرسیدیم چرا چون اینا هیچ ردی ازشون به جا نمیذارن _داوود الان میگی چی کار کنیم +فعلا از فیلم های بیمارستان میتونیم یه سرنخ پیدا کنیم یعنی اون هم دست شمارو میبوسه من میرم سراغ کارم _چه بهتر منم بیشتر تمرکز میکنم + تاالان که تمرکز کردی به کجا رسیدی _از دست تو با این حرفم خنده اش میگیره و میره سمت میزش منم برمیگردم به سمت سیستم ای. کاش تا قبل اینکه دیر بشه پیداشون کنیم خیلی نگرانشونم مخصوصا باران بچه هنوز سنی نداره که بخواد این چیزا رو تحمل کنه از. یه طرف تصادف مامان بابا از یه طرف ضربه چاقو به شکمش اینم از گروگان گرفتنش باران باوجود اینا قوی بود و داره میجنگه امیدوارم تا بتونیم پیداشون کنیم قوی بمونه و بجنگه ____________________
پ.ن:بغض نمیذاشت داداش خطابش کنم:) پ.ن:ولی اون داداشم بود:) پ.ن:امیدوارم قوی بمونه و بجنگه:) پ.ن:به نظر شما چی میشه؟ ________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
این همه پارت های بلند وقتی نظر نمیدین مجبورم کوتاش کنم🦦
نظر نداشته باشه سوسک بالدار بره توی پاچه هاتون🦦
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :24 #باران دلم میخواست صداش کنم ولی. ولی الان جاش نبود که بخوام دلخوریم و نشون بدم
سهم من از تو پارت :25 واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیفهمم من کجای این داستانم ای کاش محمد لب باز کنه و بگه چه خبره گلوم از تشنگی خشک شده ای کاش زندگیم اینجا ختم میشد و میرفت دلم واسه مامان بابام تنگ شده ولی چاره ایی جز قوی بودن ندارم همین جوری که داشتم دور و بر رو نگاه میکردم یه دفعه در باز شد سرم رو چرخوندم سمت در طرف یه مرد چار چونه وارد شد محمد:چه عجب تشریف اوردین جناب اقای فردین میبینم که بالخره خودت رو نشون دادی پس اسمش فردین بود ولی کنجکاوم بدونم این کیه و از جون ما چی میخواد فردین صندلی رو میذاره جلوی محمد ومیشینه و بالخره شروع میکنه به حرف زدن فردین:از اینکه شما رو تو این وضعیت میبینم خیلی ناراحتم ولی خوب یه کاره نیمه تموم دارم که باید انجامش بدم محمد:برام سوال شد چه کاری؟ فردین :کشتن تو نفسم بالانمیومد اون اون چی گفت میخواد داداش من و بکشه برای این که کسی متوجه ترسم نشه برای همین خودم و عادی جلوه دادم ترس روتوی چهره باران رو دیدم ولی زود خودش رو جمع کرد الحق که به مامان بابا رفته برگشتم رو به فردین گفتم: +تو انقدر ترسویی ؟ _چطور؟ +از این لحاظ میگم که تو میتونستی باهم توی میدون جنگ باهم بجنگیم نه اینکه من و بگیری بیاری اینجا بعد من و بکشی درست نمیگم؟ _اره راست میگی ولی کیفش به اینجا اوردنت بیشترِ میخوام عذاب بکشی بعد اونوقت خلاصت میکنم از این دنیا -خوب بامن چه کار داری ؟ باصدای باران سرم رو جرخوندم سمتش همونجوری که بهش زل زده بودم فردین ادامه داد: + خوب از اونجایی. که میونه ات با داداشات شکراب شده و ازشون منتفری خواستم شاهد مرگش باشی بد کاری کردم ؟ _اره چون بازنده این بازی کثیف مشخصه اونم تویی ِخودت رو بد توی دردسری انداختی از اینکه باشجاعت و محکم حرف میزنه. خوشم اومد +فعلا میذارم خوب خواهر برادری  کیف و خلوت کنید بعد رفتنش دونفر میاین دست وپاهامون و باز میکنن همین که باز کردن میرن و در رو هم قفل میکنن باران بلند میشه کش وقوسی به بدنش میده +اخیش خسته شده بودما _از اینکه جلوی دشمن این طوری صحبت کردی خیلی خوشحال شدم +قابلی نداشت دلم درد میکنه ولی سعی میکنم که نشون ندم حالم بده یه چرخی دور اتاق زدم ببینم چی به چیه ولی اینجا هیچی پیدا نمیشد همونطور که داشتم میگشتم محمد ادامه داد: +اخر سر این فضول بودنت کار دست میده دختر _چی کار کنم نمیتونم یه جا بند باشم +هنوز دلخوری ؟ _اره ولی نمیخوام غریبه بفهمه +میتونم ازت یه چیزی بخوام ؟ _چی ؟ +میدونم میترسی اینارو من میشناسم مارو تا دم مرگ میبرن ولی ازت یه خواهشی دارم ؟ _چی؟ +اینکه نترس تامن زنده ام نمیذارم بلایی سرت بیارن _یه سوال؟ +بپرس _ ازکی تاحالا دلسوز شدین +منظورت رو نفهمیدم؟ _منظورم اینکه چیشده یه دفعه یادتون افتاده که خواهری دارین که باید براش دلسوزی. کنید +من همیشه هوات و داشتم و دارم _نچ میدونی محمد من از اینکه برام دلسوزی کنی بدم میاد دیگه نمیخوام واسم دلسوزی کنی یا نگرانم بشی من از پس خودم خوب برمیام چون بابا بهم اینجوری یاد داده ____________________________