نشست روتخت یهو از عقب خودشو پرت کرد رو تخت و به سقف نگاه کرد از گوشه چشمش اشک اومد ولی سکوت کرده بود، چشمش دوخته شده بود به سقف یهو گفت:خستم!
خسته تر از اون چیزی که فکر میکنی
دلم میخواد ازهمین پنجره خودمو پرت کنم پایین
اما میدونی
میترسم نمیرم، بعضی وقتا حس میکنم حتی مرگم منو نمیخواد:)
یه قسمتی از من درد میکنه که واسش اسمی ندارم
صدایی ندارم،مکانی ندارم،حالتی ندارم
اسمی ندارم توضیحی ندارم
فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه.
هدایت شده از ؛ـتَـرٰاوُشَات
گاهی اوقات آدمایی که نمیشناسی ، از آشناهات
بهتر کمکت میکنن