محبتهایی که اینجور جاها بهت میشه خیلی خالصه؛ یکی وقتی وایسادی داری خادمی میکنی نخکش چادرت رو باز میکنه، یکی چادرت رو نگه میداره بتونی وضو بگیری و تو هیچکدوم رو نمیشناسی✨
واقعا ایندفعه تمام تلاشم رو کردم که یک قسمت پونزده دقیقهای از سریال رو بدون کار دیگه کردن، بیرون اومدن ازش، رد کردن، تند کردن و هرکار دیگهای انجام بدم؛ خواستم ببینم میتونم فقط برای پونزده دقیقه دووم بیارم یا نه و حقیقتا اندازه پونزده سال گذشت و دیگه نتونستم تحمل کنم؛ پنج دقیقه فقط ازش گذشته بود. احساس مرگ داشت.
آش درست کردن تو خوابگاه تجربهای بود که با هیچی عوضش نمیکنم؛ شب یلدای قشنگی بود. مخصوصا اینکه یکی از بچهها رو برای تولدش سورپرایز کردیم و ادامه مراسمات دخترونه.✨💞