هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
آه جهان را میبینی که چگونه به تنگنا آمده؟ چطور زنده بمانیم در این خفقان؟ چطور ..
-
)))))
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
« باید جهانت را بزرگ کنی یحیی.» این را میگوید و یک، دو، دو و نیم قاشقِ کوچک چای در قوری میریزد.
« نمیدانم حرفم را درک میکنی یا نه، اما آدمیزاد اگر جهانش را کوچک نگهدارد دوام نمیآورد. در طی زمانی که جهانش کوچکست، بغضهای لُکه شده در گلویش هِی آرام آرام بزرگ میشوند و در نهایت جهان خود ساختهاش طناب دار میشود و میپیچید و کارش را تمام میکند.»
قوری را رویِ سماور میگذارد و دستانش را آب میکشد. گوشم به حرفهایش است و نگاهم، به سر انگشتانش.
خندهای کوچک میزند:« درگیرِ دم کردم چای که میشوم حرفهایم به قولِ بیبی مضحک میشود. توهم که گوشِ شنوای همیشگی منی یحیی. خم و چمم خوب دستت آمدهست».
لبخندی میزنم و هرچه در ذهن میگردم کلمهای پیدا نمیکنم برایِ پاسخ. انگار که به یکباره تمام کلماتم کوچ کرده باشند. در مقابلِ کلمات و خیالات سنجیده و سنگینِ او، اصلاً من چه کلمهای میتوانم داشته باشم؟
او متقابلاً لبخندی میزند و میگوید:« قهوه که دم میکنم، حرفهایم تلخ میشود. خیلی تلخ. اما هنگامِ چای دم کردن فقط کمی عجیب و عمیق میشوم. امروز تلخی یحیی، خیلی تلخی. انگار که خاورمیانهای و جنگهایت امروز سخت بر تنت زخم انداختهاند. گفتم تلخ ترت نکنم، چای دم کردم. بیبیهم عصری که به خانهاش سر زده بودم برایم چند دانهای کلوچهی کشمشی گذاشت. کنار چای میچسبد.» تلخیام را زیبا تشبیه کرده بود، انگار که خاورمیانهام، انگار که جنگهایم دوباره آغاز شدهاند، انگار که زخمهای جدیدی روی تنم دارم. آه این دختر از کدام پستویِ ادبیات این عبارات را میآورد که این چنین به قلبم نزدیک است؟
« جهانت را بزرگ کن یحیی، ماهی که میتواند در اقیانوس ها جسورانه برقصد چرا باید به تنگ راضی شود؟ قول میدهی یحیی؟ چای راکه کنار کلوچهها خوردیم و کتت را از رویِ جالباسی برداشتی و پوشیدی و خواستی که بروی، قبلِ آنکه کفشهای براقت را به پا کنی، توقف کن، جهانت را بزرگ کن و قدمِ اول امشبت را در حالی بردار که جهانی بزرگ داشته باشی. باشد یحیی؟» نگاهم میکند، سنگین. سرم را به نشانهی تائید تکان میدهم تا با سیاهیِ عنبیههایش حواسپرتی را از چشمانم نخواند. باید در جوابش میگفتم که ماهی سرخ چون تو، حتماً باید در اقیانوس باشد، اما ماهی سیاه شکلِ من، برای تنگهم اضافیست. باید میگفتم که من خاورمیانهام، سنگینی این زخمها و غمها باعث میشود راه رفتن هم برایم سخت باشد، چه برسد به رقصیدن. باید میگفتم که من، قهوهام نه چای. اما سکوت کردم و تلختر شدم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
این رو قبلاً نوشتم. متنِ جالب و قویای نیست. صرفاً فقط یادش افتادم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1673 چه متن قشنگی ، چه به دلم نشست ، چه خوشحالم که بی تفاوت ازش نگذشتم و تا اخرین کلمه ش رو خوندم ، نه یه بار ..چند بار
چه قشنگ ، چه قشنگ ، چه قشنگ
دست مریزاد به قلمت دختر💛
-
متنِ گم و پر ابهامیه، ناقص طوره. انگار که فقط چشمه و ابرو نداره. دسته و انگشت نداره، آسمونه و ابر نداره. خلاصه که این نظر لطفِ شماست.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
خیلی منتظر بودم برای ماکان متن بنویسی
-
من از سنگینی این غم فقط و فقط تونستم اشک بریزم بچها. اشک بریزم و پوستِ لب بجوام. اشک بریزم و به سیاهی دنیا فکر کنم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
از این صورت، با این چشمهایِ پر ستاره، موهایِ موجدار پرپشت، انگشتهایِ کشیده که از نظرم خالقِچیزهایی زیبایی میتونستن بشن هیچی باقی نمونده. خانوادهاش فقط ازش یدونه پلیور پس گرفتن.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
دیدن چنلت وایب عجیبی داره...میدونی چرا؟ چون تورو میشناسمت از دور اما نه اونقدر نزدیک که باهام راجب خیلی چیزا صحبت کرده باشی..ما بخشی از خاطرات هم بودیم..اما الان تنها یه گوشه ای که شکستس رو از همدیگه میبینیم!تو تغییر کردی..من هم همینطور..و چقدر این دنیا عجیبه نه؟برای تو فاط.. همونی که گفتی بینی خیلی قشنگی داشتی ولی یکی تو باشگاه بهش مشت زده و الان از انحنا خیلی کوچیکی که داره ناراضی بنظر میای!
-
چقدر امشب جالبه.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
به هیچ وجه نمیتونم حتی حدس بزنم ممکنه کدوم بخش از خاطراتِ گذشتهام باشی. دور نمون. بیا نزدیک. بهجایِ دادن سرنخهایی که قرار نیست هیچوقت دنبالشون برم واضح و شفاف بیا و دستِ دوستی بده و حرفهات رو از جانبِ خودت بزن. نه یک غریبه.
بعد از اون هم عزیزم، مگه میشه زمان بگذره و آدمیزاد تغیر نکنه؟ نمیشه.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
اون شبیه به بارون بود برای خانواده هایی که تو خونه هایی زندگی میکنن که سطحش با سطح زمین زیر پاشون یکیه
صدای برخورد بارون با سقف خونه از دم گوششون رد شد..تق تق تق..
بعد با دمی عمیق ریه هاشون از عطر خالصش پر شد! دم باز دم ، دم باز دم اما نفهمیدن چیشد که سرشونو اوردن پایینو دیدن فرش زیر پاشون خیسه! خیس همون آب بارونی که داشت روحشون رو تازه میکرد!.اون برای من همینقدر رحمت الاهی اما از نظر اونها سیلی مصیبت ساز بود!.
-
مجنونِ متنهای پر ابهامه این مدلیام.
مجنونِ مجنون.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
میخوام در جوابت بنویسم:
اون شبیه به ..
بقیهاش رو نمیدونم. اون شبیه چیزی نبود دختر. فقط خودش بود. خودش. بدونِ توضیحِ اضافات. چطور اصلاً میتونم راجعبهش بنویسم؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
تنهایی و بغض داره خفهمون میکنه باباجان :)
-
تا کتری جوش میاد بگو ببینم، چرا تنهایی تا من اینجام، و چرا بغض داری تا وقتی میتونی برای من بازگو کنی؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1685 منکه خیلی حالم بده . دیگه ایندفعه خودمم دوست داشتم با دوستام برم بیرون ولی هیچ پولی ندارم. آه
-
منم پول ندارم. اصلاً کی پول داره؟ هرکی پول داره دستش رو ببره بالا که بیایم جیبشو بزنیم.