هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
بچها، ایلیا چندساله منو که میبینه بهم قول میده بنز بخره و بیاد دنبالم ببرتم شهربازی. من هنوز به قولهای این بچه امید دارم. خیلی جدی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
فقط دارم یاد میگیرم حرفام گفتنی نیستن ، خوردنی آن ، باید بخپرمشون و اگه هم خیلی بزرگ بود با آب قورتشون بدم .
-
حرفهایِ تلخت رو بزن بهم، شیرینش میکنم برات. بعد هرکاری دوستداشتی باهاشون بکن.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
دروغ گفتم، من شیرینیها روهم تلخ میکنم. بلد نیستم از اینکارها. بهجاش بیا نصف نصف کنیم، تک خوری نباشه.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
آن شرلی دوست داری؟
شعر و طبیعت جنگلی و دریاچه آفتاب گیر و طلایی از انوار آفتاب و لباس های دامن بلند و پفی؟ کفشدوزک های روی بوته های تمشک وحشی و بوی خاک خیس ؟
-
بله، آنه دوستدارم. اما همیشه موقع دیدنش حوصلهام سر میرفت. حقیقتاً پلنگ صورتی رو به همه چیز ترجیح میدادم.