eitaa logo
اخترک‌خونه🗡️
56 دنبال‌کننده
91 عکس
53 ویدیو
0 فایل
آرشیو از روز‌های بودن.
مشاهده در ایتا
دانلود
فاطمه اصلا حالم خوب نیست دارم تموم میشم خیلی سعی میکنم خوب باشم ولی نمیتونم نمیشه کلی اتفاق باهم برام افتاده دوست دارم بمیرم - «زندگی واقعاً ارزشش رو داره» بیا بشین اینجا برام تعریف کن ببینم توی کدوم یکی از مشکلاتی که قراره تورو رشدت بدن گیر افتادی؟
منم مثل تو یه فاطمم که خودمو گم کردم چجوری پیداش کنم؟ غوصه بزرگ دارم :( - راستش منم هنوز پیدا نشدم، راهِ حلی برای ارائه ندارم که بتونم دستت رو بگیرم. ولی خودش هوامونو داره. باهاش حرف بزن، با خودت حرف بزن، دست و پا بزن. یعنی بیا باهم باهاش حرف بزنیم، با خودمون حرف بزنیم، دست و پا بزنیم. انقدر فرو بریم تویِ این اقیانوسِ کدر سردرگمی که از لایِ حفره‌ها اون چه که باید رو پیدا کنیم.
https://eitaa.com/naji_115/1973 واقعا باید ببخشی چون یکی اینو به خودم بگه دچار اورثینک نابودی از تک‌تک لحظه هام میشم. حقیقتش یه حسه که یهو از یک کلمه یک جمله میاد و نمیشه گفت کدوم فقط ریکشن هایی حتی به شوخی ذره ای از این حس رو منعکس می‌کنه و بعد وقتی روی هم جمع بشه یک برداشت بزرگ و جامع اینطوری رخ میده نمی‌دونم تونستم برسونم یا نه - من خیلی ذهنم رو راجع‌به اینطور نقدها درگیر نمیکنم زن. توهم اینکارو نکن. کاملاً درک میکنم، امیدوارم دفعه‌ی بعدی متواضعانه‌تر و خاکی‌تر ببینی من رو.
برای تولدت دارم روز شماری میکنم - ممکنه تا ابدالدهر لبخند پرانتزی بفرستم؟
شاید اصلا نخوایم رشد کنیم؟ نخوایم قوی شیم؟ اگه قوی شدن این شکلیه،نمیخوام...دوست ندارم قوی شم،میخوام تا همیشه دختر کوچولوی ضعیف بابام بمونم... - متاسفم اخترک. اما زندگی ازت نمی‌پرسه تو چی میخوای. و اگه نخوای راه بیوفتی و قصدت این باشه منفعل بمونی، له و لورده میشی.
سلام فاطمه. - سلام اخترک. هرون رو بیشتر می‌پسندی یا استوارت رو؟
سلااممم - عاشق این حروف اضافه‌ترم. سلام و نور و گل و بلبل و خار و خاشاک و بوته و پنبه اخترک.
https://eitaa.com/naji_115/1994 هیچ کدوم، فیثاغورس. - کاش برگردم به اون روزهایی که چون معلم ریاضی بهم گفته بود هم فیثاغورث درسته هم فیثاغورس احساس نخبه بودن می‌کردم.
https://eitaa.com/naji_115/1998 من میخوام زودتر بزرگتر شم. - داداش کوچیکم امروز داشت با خودش حرف میزد و می‌گفت من توچولو‌ام نموخوامم بوزوبگ شم شلبتم نموخولم. بعد دوباره ازش پرسیدم نمیخوای بزرگ شی؟ گفت چلا، موخوام بوزولگ شم.
هممون می‌خوایم بزرگ شیم. هممون فکر می‌کنیم توی بزرگسالی برامون ریحون کاشتن. آدمیزادیم دیگه. کاریش نمیشه کرد.
فاطمه نمیترسی از اینکه دنیا داره میگذره از اینکه یه روزی قراره بمیری - چه سوال جالبی. چند روز پیش که با النا گوشه‌ی اتاقش کز کرده بودیم و داشتیم توی گذشته، میونِ خاطراتمون دنبال کلمه می‌گشتیم تا روی کیکش بنویسیم یکهو این گذر زمانه خیلی برام به چشم اومد. این‌که اینهمه سال گذشته و ما دیگه هرروز بعد از مدرسه با سرویس برنمی‌گردیم خونه و دیگه روزهای زوج دستکش‌های بوکس رو توی کوله نمیندازیم و باشگاه نمیریم و ما الان دیگه خیلی از اون روزها فاصله داریم. اما این گذر زمان برام هیچ‌وقت ترسناک نبوده، میدونی. یطورایی عجیبه. انگار که دارم اتفاقاتی رو فرایِ منطق و باورهام درک می‌کنم. انگار نشستم رو کهکشونا کنارِ جبرئیل و میکائیل دارم از قوسِ و انحنایِ خط زمانی لذت میبرم. یا شایدهم غصه می‌خورم. تاحالا نترسیدم ازش. نمیدونم، شاید بعداً ترسیدم.
و اما مرگ، مرگ حقیقتی که از سالهایِ اول زندگیم سعی کردم تلخیش رو هضم کنم. اگه بخوام راحت حرف بزنم باید بگم که هیچ‌وقت از این واقعیتِ به ظاهر تلخ، نترسیدم. یعنی اینکه قراره تموم شم و آخرم سَر برسه برام ترسناک نبوده. چیزی که ازش می‌ترسم اینه‌که بمیرم وقتی که آدمِ خوبی نیستم. از مرگ، در زندگی که خوب نبوده می‌ترسم. از مرگ، وقتی که نزدیکِ به خالق و خدایِ قدوسم نیستم می‌ترسم. از مرگ، در صورتی که قرار باشه «أَنا علیُّ‌ بْنُ أَبی طالبٍ الَّذی کُنتَ تُحبُّهُ، تُحبُّ أَن أَنفَعَكَ الْیومَ» رو نشنوم، میترسم.