هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
برای تولدت دارم روز شماری میکنم
-
ممکنه تا ابدالدهر لبخند پرانتزی بفرستم؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
شاید اصلا نخوایم رشد کنیم؟ نخوایم قوی شیم؟ اگه قوی شدن این شکلیه،نمیخوام...دوست ندارم قوی شم،میخوام تا همیشه دختر کوچولوی ضعیف بابام بمونم...
-
متاسفم اخترک. اما زندگی ازت نمیپرسه تو چی میخوای. و اگه نخوای راه بیوفتی و قصدت این باشه منفعل بمونی، له و لورده میشی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
سلام فاطمه.
-
سلام اخترک. هرون رو بیشتر میپسندی یا استوارت رو؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
سلااممم
-
عاشق این حروف اضافهترم. سلام و نور و گل و بلبل و خار و خاشاک و بوته و پنبه اخترک.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1994 هیچ کدوم، فیثاغورس.
-
کاش برگردم به اون روزهایی که چون معلم ریاضی بهم گفته بود هم فیثاغورث درسته هم فیثاغورس احساس نخبه بودن میکردم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1998 من میخوام زودتر بزرگتر شم.
-
داداش کوچیکم امروز داشت با خودش حرف میزد و میگفت من توچولوام نموخوامم بوزوبگ شم شلبتم نموخولم. بعد دوباره ازش پرسیدم نمیخوای بزرگ شی؟ گفت چلا، موخوام بوزولگ شم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
هممون میخوایم بزرگ شیم. هممون فکر میکنیم توی بزرگسالی برامون ریحون کاشتن. آدمیزادیم دیگه. کاریش نمیشه کرد.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
فاطمه نمیترسی از اینکه دنیا داره میگذره از اینکه یه روزی قراره بمیری
-
چه سوال جالبی. چند روز پیش که با النا گوشهی اتاقش کز کرده بودیم و داشتیم توی گذشته، میونِ خاطراتمون دنبال کلمه میگشتیم تا روی کیکش بنویسیم یکهو این گذر زمانه خیلی برام به چشم اومد. اینکه اینهمه سال گذشته و ما دیگه هرروز بعد از مدرسه با سرویس برنمیگردیم خونه و دیگه روزهای زوج دستکشهای بوکس رو توی کوله نمیندازیم و باشگاه نمیریم و ما الان دیگه خیلی از اون روزها فاصله داریم. اما این گذر زمان برام هیچوقت ترسناک نبوده، میدونی. یطورایی عجیبه. انگار که دارم اتفاقاتی رو فرایِ منطق و باورهام درک میکنم. انگار نشستم رو کهکشونا کنارِ جبرئیل و میکائیل دارم از قوسِ و انحنایِ خط زمانی لذت میبرم. یا شایدهم غصه میخورم. تاحالا نترسیدم ازش. نمیدونم، شاید بعداً ترسیدم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
و اما مرگ،
مرگ حقیقتی که از سالهایِ اول زندگیم سعی کردم تلخیش رو هضم کنم.
اگه بخوام راحت حرف بزنم باید بگم که هیچوقت از این واقعیتِ به ظاهر تلخ، نترسیدم. یعنی اینکه قراره تموم شم و آخرم سَر برسه برام ترسناک نبوده.
چیزی که ازش میترسم اینهکه بمیرم وقتی که آدمِ خوبی نیستم. از مرگ، در زندگی که خوب نبوده میترسم. از مرگ، وقتی که نزدیکِ به خالق و خدایِ قدوسم نیستم میترسم. از مرگ، در صورتی که قرار باشه «أَنا علیُّ بْنُ أَبی طالبٍ الَّذی کُنتَ تُحبُّهُ، تُحبُّ أَن أَنفَعَكَ الْیومَ» رو نشنوم، میترسم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/2001 حتی اگه چیزی بهتر نشه، باید بزرگ شم زودتر. چون الان واقعا وضع بدتره.
-
درک میکنم. منهم خیلی وقتها آرزو میکنم روزهام رویِ دو ایکس بگذرن.
حواسم بهت هست اخترکِ کوچکم، اوضاعت چرا بهکام و روال نیست؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
زندگی و روز های الانت چطوره؟
مستقل بودنتو خیلی دوست دارم
-
کمی خندیدم. به قول بابا هروقت پولِ برق و آب و گاز روهم از جیبِ خودم دادم اونوقت میتونم اسم خودم رو بذارم 🤞🏼مستقل🤞🏼.
از چه نوع استقلالی حرف میزنی دخترجون؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1999
خیلی خب من شیفته آهوها ام ؛
نظرت راجبشون چیه؟
-
من خودم یک آهوام، نمیدونستی؟ نگو که تو حتی بیو اینجا روهم چک نکردی.