هدایت شده از 𝑳𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒇𝒓𝒐𝒎"𝐈𝐑𝐀𝐍"•••
دم پله ها ایستاده بودم. خب اینکه از پله برقی بترسیم مطقی بود، نه؟
که یهو یمشت موی سبز با بوی عطر مشهدی غلیظ خورد تو صورتم.
بعد از تف و فوت بلاخره چشمام وا شد و دیدم بله. آقا سلمان، از فک و فامیل اقا ایلیا بودن.
بلاخره میخواستم پامو بزارم رو پله اول که یهو یه حاج خانوم تپل, که کنار دخترش وایساده بود، از روی پله قل خورد پایین!
قبل از اینکه کامل بخواد بیوفته و چادرش بره، آقا سلمان قهرمان بازی در آورد و با هرچی بدبختی بود گرفتش. قبل اینکه بفهمیم، یه حاج اقای مسن دکمه کنار پله ها رو زد که پله از حرکت وایسه و بعدش با نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت"خب خاموشش کن." و رفت.
میخواستم برگردم به اون سلمان خدا زده بگم به نامحرم دست نزنه ولی فکر کنم نجات جون نامحرم یکم مهم تر بود.
خلاصه به پله های عادی ایمان آوردم و بیخیال شدم که بیینم این باز چجوری میخواد معرکه بگیره.