38.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| ویژه برنامه گرامیداشت هفته هنر انقلاب اسلامی استان لرستان
🆔 @artlorestanir
غنیسازی همدلی در تجمع جانفدایان ایران
به محض اینکه من و خانم دیگری که پرچمی کوچک در دست دارد، سوار تاکسی میشویم، راننده میگوید: «مسیرهای منتهی به خیابان انقلاب بستهاند. من تا جایی که مسیر باز باشد شما را میرسانم و بقیه مسیر را باید پیاده بروید.» بدم نمیآید هوای خنک اردیبهشت را در خیابانهای شهرم نفس بکشم.
با اینکه نزدیک دو ساعت تا شروع رسمی رزمایش «جان فدای ایران» مانده است، مردمی که انگار برای بستن پیمانی دوباره از جنس همدلی و ایثار عجله دارند، چه پرشتاب و مصمم قدمهایشان را برمیدارند و به سمت جایگاه درحال حرکت هستند. موکبداران درحال آماده شدن برای پذیرایی از مردمیاند که دو ماهی میشود این خیابان را مانند خانه خود میدانند و خودشان هم این مردم را مانند خانواده خود.
هر چه زمان میگذرد حس اتحاد و همدلی در بین این ملت بیشتر میشود.
خودم را از لابهلای جمعیت به مقابل جایگاه میرسانم. دانشآموزان مدرسه دخترانه شهید آوینی به نمایندگی از دانشآموزان شهر، برای نشان دادن مظلومیت دانشآموزان شهید میناب به وصف شدهاند. کوله پشتیهای صورتی که بر پشت هر کدامشان عکس یک شهید دانشآموز چسبانده شده است توجهام را جلب میکند.
مجری، شکوه ایستادگی را در واژهها میگنجاند و خوب میداند برای گفتن از عظمت این مردم باید از جنس کربلا سخن گفت. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوجوان همه هستند. جمعیت رفته رفته بیشتر میشود. این مردم عاشورایی حالا دیگر به گریههای میان روضه بسنده نمیکنند و مردانه پا در رکاب مولای خویش هستند. عشق به ولایت و وطن چنان وجودشان را تسخیر کرده که هر کدامشان یک جان فدایند.
شنیدن صلوات خاصه امام رضا(ع) در روز تولد این امام رئوف، فضای مراسم را معنویتر کرده است.
جمعی از مسئولین استانی نیز در جایگاه حاضر میشوند.
دختران جانفدا، رژه میروند؛ رژهای از جنس افتخار و حماسه زینبی.
قیامِ موشک «قیام» برروی لانچر و در حلقه مردم، شکوه غیرت و اقتدار را در رگها جاری میکند. همه شعار سر میدهند. فریادها رساتر میشوند. اشکها و لبخندها درهم میآمیزد. همه با مشتهای گره کرده «یا حسین» گویان میخواهند به یزیدیان زمان بگویند ما همان امت حسین ابن علی هستیم و تا آخرین قطره خون، شعارمان «هیهات من الذله» است.
پیرزنی که توان ایستادن ندارد و روی زمین نشسته است و دانههای تسبیح را در لابهلای انگشتانش میچرخاند، زیر لب برای رزمندگان دعا میکند.
پرچم به دستان، با شور حماسی بیشتری پرچمها را تکان میدهند.
مسئولین حاضر در جلسه هر کدام چند دقیقهای صحبت میکنند و نیروهای مردمی و عشایر در مقابل جایگاه رژه میروند. چندتا عکس میگیرم. گوشی موبایلم خاموش میشود. به ساعت مچیام نگاهی میاندازم. ساعت از 17 گذشته است. جمعیت همچنان بیشتر و بیشتر میشود. با دیدن عکسهایی از شهدا که در انبوه جمعیت بالا نگه داشته شدهاند، به خود میبالم و حس غرور در رگهایم موج میزند. افتخار میکنم که من فرزند این خاکم. امروز قدمهایم را آرام برمیدارم تا بدانم که بر کدام عرش قدم میگذارم و در کدامین کربلا ایستادهام!
✍عصمت دهقانی/ خرمآباد
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🆔 @artlorestanir
چون نماز واجب است این در خیابان بودنم
لذتی دارد بلاگردان ایران بودنم
گر نگردم روز عاشورا به قربان ولی
پس چه دردی می خورد اینک مسلمان بودنم؟
سربداران سر به روی نیزه وقتی می برند
ننگ باشد دور از میدان و پنهان بودنم
افتخار دشمن ما هست کودک کشتنش
مفتخر هستم به این یار خراسان بودنم
داده قرآن این فضیلت را به قوم آخرین
مستم از مصداق این آیات قرآن بودنم
دست در دست رفیقانم به میدان می روم
باعث وحدت شده ، شب ها به میدان بودنم
هست ایران پیکری یکدست و روحش واحد است
نیست فرقی بین رومشکان و تهران بودنم
بندگانش را کفایت میکند وقتی خدا
نیست دیگر جای ترسی یا پریشان بودنم
آتش نمرود هر اندازه باشد بیشتر
بیشتر گردد فضای در گلستان بودنم
کشتی نوح ولایت منجی ما گشته است
غم نباشد در میان سیل و طوفان بودنم
در خیابان بودنم خاریست در چشم عدو
کور گشته دشمن از این در خیابان بودنم
✍*سید علی موسوی رومشکانی*
#رود_واژه
#لرستان
🆔 @artlorestanir
🎨 *کارتون " تنگه هرمز"*
✍🏻 فرید امیرسرداری
تولید شده در مجمع طراحان گرافیک استان لرستان؛ سما
🆔 @artlorestanir
حوزه هنری لرستان
💢تأمل ♦️حلقه مطالعاتی خوانش بیانات رهبر انقلاب امام سید مجتبی خامنهای 💠موقف دوم: اولین پیام امام
💢تأمل
♦️حلقه مطالعاتی خوانش بیانات رهبر انقلاب امام سید مجتبی خامنهای
موقف سوم:
💠 پیام امام خامنهای به مناسبت روز خلیجفارس
🔹چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت ۹:۴۵
🔹سالن جلسات حوزه هنری لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
💠هماکنون؛ حلقه مطالعاتی خوانش بیانات رهبر انقلاب امام سید مجتبی خامنهای در حوزه هنری لرستان
🔹 پیام امام خامنهای به مناسبت روز خلیجفارس
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir
🔸پیامرسانهایی از سمت خدا
«بدو بیا اینور بازار حراجش کردم»؛ میوههای نوبرانه و چشمکزن را در دلِ هیاهو جا میگذارم.
در مغازهی جلویی، تیشرتهای صورتیِ دخترانه، دستبهدست میان زنان میچرخد؛ گویی جام را ربوده باشند، با گردنی بالا گرفته میگویند: «من میخرمش.» در میانِ مغازهها، همهمهی صداها و بوی تند ادویه که زیر بینیام میپیچد، انتخابِ نگاهم به سمتِ جلوست؛ جایی که ماهیهای کوچک با چشمانی گشاد و دهانی بسته روی سینی افتادهاند و بساطِ مرد شدهاند.
دختری با موهای بلند رقصان در باد، روی موتور لمیده و لاقِید، نگاهش را به پسر کناریاش دوخته. با قدمهای محکمتر از کنارش میگذرم و پردهی سبز رنگ پشتِ سرشان را کنار میزنم. پا به حیاطِ مرقدِ امامزاده میگذارم. چه تضادِ عجیبی! برای رسیدن به رهایی و انس با ولی خدا، باید از دلِ رنگهای دنیوی گذشت.
سبدهای چرکِ ورودی و پلاستیکهای قدیمی و چروک، چنگی برای استفاده به دل نمیزنند. کفشهایم را از پا درمیآورم و کناری میگذارم. بوی عود و عطر عربی در فضای بسته، چندان خوشایند نیست؛ دماغم را چین میدهم و داخل میروم. «آقا زید بن علی»، چراغِ امیدِ خیلیهاست و مثل همیشه، ازدحامِ افراد و امیدهای بستهی زیادی اینجا هست.
از ابهتِ اوست یا خاطرات کودکیهایم... همان وقتها که روزهایم را در حرم حضرت معصومه میگذراندم و وقتی به خرمآباد میآمدم در مرقد آقا زید بن علی، بین مررها به یاد نشانی از او میگشتم، که دستهایم ناخودآگاه روی سینه میآیند. گردن خم میکنم: «السلام علیک یا أوصیاء الله». انگشتانم را به شبکهها گره میکنم.
صدای زیرلبی و بلندتر از حد معمول خانم کناری شنیده میشود؛ همگی دردهایمان را فراموش کردهایم. با اشکهای او، ما هم برای مادری که نفسش یکی در میان است و دخترش که اینجا دیگر نفسی برایش نمانده، اشک میریزیم. یکی با دلسوزی، یکی با کنجکاوی و دیگری با تربتی از حرمِ امام حسین که به زن میدهد، با او همدردی میکنند.
میانِ سکوت و اشک و نالهمان، دو دختری که به نشانهی احترام، چادر رنگی بر سر دارند، بعد از نگاه خیرهشان از جا بلند میشوند، دست روی شانهی زن میگذارند و اسم مادرش را میگویند: «خانم اتفاقا ما پرستار مادرتیم. با دوز تزریقی که چند ساعت یکبار به مادرت میدیم، حالش رو به بهبودیه» و از وضعیت پزشکی مادرش میگویند.
زن اشکریزان و با بیقراری قسمشان میدهد: «به خاطر حالِ من، دلداری ندین؛ راستش رو بگین!»
یکی از دو دختر، یک دست روی دستان زن میگذارد و با دست دیگر چادر در حال سقوط را سفتتر میگیرد:
«ما همهی پرستارها مدام حالش رو چک میکنیم؛ نگرانی نداره.» و بعد، برای امیدِ بیشتر، از دخترِ هفتسالهی در کما میگویند که معجزهآسا، با هوشیاری کامل، دیروز بیمارستان را ترک کرده است.
حالم بیشتر میگیرد. تا به حال چقدر جز برای رفع تکلیف، از تهِ وجود و با ایمان، خدا را صدا زدهام؟ نجواهای زن مثل نوارِ نو، در گوشم شروع به تکرار میکند: «خدایا برای تو کاری نداره، اما مادرم تمامِ زندگیمه... خدایا به من رحم کن! خدایا من گناهکارم، اما تو رو به بزرگی آدمهای اینجا به من نگاه کن و امیدم رو ناامید نکن.»
با بغضی در گلو بلند میشوم و دست روی شانهی زن میگذارم:
«خاله، ببین! خدا جوابت رو داده و این پرستارها پیامرسان شدن و خبر از سلامتی مادرت دادن. پس دیگه بیقراری نکن.»
با چشمانی قرمز که به زور باز نگه داشته، دست روی دستم میفشارد و با صدای تو دماغی میگوید: «ایی خاله، قربونت برم!»
پرستار به تایید حرفم میگوید: «واقعاً درسته؛ ما برای اولین باره که اینجا میایم.»
نمیدانم چطور بیرون آمدم، اما مصداقِ آیه را دیده بودم و مدام در ذهنم تکرار میشد:
*«وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»*
(و اگر بندگانم درباره من از تو بپرسند، بگو من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را وقتی مرا صدا زند، اجابت میکنم...)
🔹فاطمه مهدوی
غروب آفتاب چهارشنبه ۱۶اردیبهشت1405/ خرمآباد/ حرم امامزاده زید ابن علی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
اینجا چراغی روشن است...
🆔 @artlorestanir